شناسه: 156623

عشق به جهاد

به روایت از علی رضا عاصمی : وقتی جنگ شروع شد ، اولین گروهی که از کاشمر اعزام شد ، گروه ما بود ، اینکه می گوییم (ما ) امیدوارم حمل بر زیاد نشود ، آن زمان بسیج ملی بود و بسیج مستضعفین نبود . یک روز سپاه اعلام کرد که می خواهد نیروهای بسیج را به جبهه بفرستد . در مقابل سپاه کاشمر جمع شدیم . حدود 200 نفری بودیم که از میان ما 96 نفر انتخاب شدند که اسم من به علت کوچکی سن جزو آنها نبود . هر چه اصرار کردم که مرا هم ببرند قبول نکردند ، هر چه گریه کردم کسی نبود که به من جواب مثبت بدهد . همه می گفتند : که من کوچک هستم . البته آن موقع 17 سال داشتم و می گفتند که بالای هیجده سال را می برند . اتوبوسها آماده رفتن شدند . بچه ها سوار شدند و من هنوز گریه می کردم ولی جواب رد می شنیدم . هنگام حرکت اتوبوسها پنهانی خودم را به میان بچه ها انداختم و حرکت کردیم . به وسطهای راه که رسیدیم خود را به مسئول بچه ها معرفی کردم . گفت : باید برگردی ! با التماس گفتم : دلم را نشکن ، بالاخره با پا در میانی بچه های دیگر قبول کرد و اسم مرا هم ثبت کرد 97- علیرضا قاسمی . ساعت 12 شب به مشهد رسیدیم . یک هفته در آنجا بودیم . آنجا ما را با اسلحه (ام - یک ) مسلح کردند و بچه ها از شوق (ام یکها ) را می بوسیدند . پساز یک هفته دوباره کوچکها را تصفیه کردند ولی من مجدداً خودم را داخل بزرگترها جا زدم . روز بعد باز هم تصفیه شروع شد و آنهایی را که خدمت سربازی انجام نداده بودند ، از لیست حذف کردند ولی باز هم اسم من در لیست سربازی رفته ها بود . به هر جهت با نجات از چندین مرحله تصفیه سر انجام از مشهد به سوی اهواز حرکت کردیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه