شجاعت و شهامت
به روایت از علی رضا عاصمی : پیر سیدی بود بنام محمد دباغ که شغلش قالیبافی و خیلی ساده و بی آزار بود . صبح از خانه بیرون می آمد و به کار قالیبافی می پرداخت . سپس نماز جماعت ظهر می خواند و نهار را خورد تا عصر که نماز جماعت بود . خلاصه آزارش به احدی نمی رسید . در ضمن ، آنقدر شل بود که همیشه به وی متلک می گفتم که درست راه برود و آنقدر شل کار نکند . اصلاً در انجام کارهایش خیلی شل بود یک روز به من گفت : علی ! گفتم : چی می گویی ؟ گفت : من هم می خواهم به جبهه بیایم ! گفتم : تو می خواهی بیاهی بیایی که چه بکنی ؟ گفت : یک آبی که می توانم بدهم ! گفتم : تو به درد جبهه نمی خوری و با این شلی ، راه نیامده می افتی ! گفت : نه ، می خواهم بیایم ! گفتم : اگر من مسؤل جبهه باشم ، تو راه نمی دهم ! بعدها در جبهه بودم که فهمیدم ایشان به آنجا آمده است و نامه اش به دستم رسید با این مضمون که وی آر پی چی زن است ! با خودم گفتم : ببین چه نیرویی با چه جور کاری و چه جثه ای بدون تجربه ای از پشت کار قالیبافی آمده و آر پی چی زن شده است . پس از مدتی فهمیدم که مجروح شده است و لذا برای عیادت به بیمارستان رفتم . با خودم می گفتم : لابد از آنجا که شل بوده ، خمپاره آمده و وی نخوابیده و یا تیر خورده است ، اما بد قضاوت می کردم وی پس از اینکه خوب شد و از بیمارستان بیرون آمد ، داستان مجروحیتش را اینطور برایم تعریف نمود : « بعد از عملیات کوشا دشمن تصمیم به پاتک گرفت . تانکها همگی ردیف شده و از خاکریز بیرون آمده بودند و دشمن در حال پیشروی بود . در این حال فرمانده آمد و گفت : دو آر پی چی زن با کمکش و یک تیربار چی هم با کمکش و یک تیر بار چی هم با کمکش می خواهیم که به جلو بروند و پیش از اینکه عراقیها به خط برسند حسابشان را برسند تا از آن جلوتر نیایند ! به محض اینکه گفت آر پی چی زن می خواهیم ، اولین نفری که دستش را بالا برد ، من بودم ، در حالیکه دفعة اولی بود که به جلو می رفتم . بهر صورت با کمکم هفت گلوله برداشته و 300 متر از خاک ریز خودمان جلوتر می رویم و توی سنگر تانک می نشینیم . آر پی چی زن دیگر هم با کمکش می آید و توی سنگر بعدی می نشیند و همینطور تیربار چی هم با کمکش در سنگر بعدی قرار می گیرند . عراقیها همچنان پیشروی کرده و به 500 متری سنگرها می رسند . آر پی چی زن دیگر به من گفت : بزنیم محمد آقا ؟ گفتم : نه بابا کجا بزنیم ؟ بگذار جلو تر بیایند تا به هدف بخورد ! تانکها به 400 متری می رسند ، اما ممن باز هم می گویم که نزنیم . تا اینکه به 250 متری رسیدند . دیگر نتوانست تحمل کند و گفت : باید کارشان را بسازیم ! تیر بار چی شروع به تیر اندازی می کند اما پس از اینکه یک نوار می زند ، اسلحه اش گیر می کند و سپس خودش به همراه کمکش شهید می شوند و فقط از ما دو آر پی چی زن و دو نفر کمکشان ماند ! اولین گلوله را که شلیک کردم ، از فاصله 50 متری تانک رد شد . دومی هم از 50 متر آن طرف رد شد گفتم : بسم ا... بگویم و گفتم و این بار گلوله از گلوله از نزدیکش رد شد . بهر صورت سه گلوله من شلیک کردم و سه گلوله هم آر پی چی زن دیگر و هیچکدام به هدف نخورده بود . هر کدام تنها 4 گلوله دیگر داشتیم در حالیکه ما را زیر رگبار کالیبر گرفته بودند . از آنها سه گلوله را می زنم که یکی از آنها به تانک می خورد و یکی دیگر باقی می ماند . آر پی چی زن دیگر هم به مانند من عمل نمود و برای او هم یک گلوله باقی ماند . بهر صورت عراقیها جلوتر آمدند و به 150 متری رسیدند . ما نفری یک آر پی چی بیشتر نداشتیم و مانده بودیم که چکار کنیم . آر پی چی زن دیگر به من گفت : آر پی چی را بگذاریم و و فرار کنیم ! اما من گفتم : نه به کجا برویم ؟ هنوز یکی دیگر داریم و مقاومت می کنیم . قرار شد که کمکها بروند و گلوله بیاورند و آنها هم سینه خیز و دو لا دو لا خودشان را به خاک ریز رساندند اما وقتی به آنجا رسیدند ، دیدند که احدی پشت خاک ریز نیست و همه خط را تخلیه کرده اند . خط اول سقوط کرده و همگی پشت خط دوم قرار گرفتند و چون با ما ارتباطی نداشتند به ما نگفتند . در خط نه گلوله ای بود و که برایمان بیاورند و نه چیز دیگر ، کمکها خواستند به جلو بیایند اما با خود گفتند : آن دو نفر اسیر می شوند ، دیگر چرا ما هم اسیر بشویم ! خواستند به ما علامت بدهند که برگردیم اما نتوانستند و بالاخره مجبور شدند که به خط دوم بروند . هنوز تانکها در حال پیشروی بودند و به 100 متری رسیدند . من هر چه به پشت سر نگاه کردم تا بلکه خبری از کمکها بشود ، فایده ای نداشت . در اینحال دیدم که از پشت سنگر بعدی هشت نفر بیرون آمده یکی از آنها با اسلحه اشاره می کند که به آنجا بروم . من هم فکر کردم که می گوید : بیا تا با هم باشیم و دلگرم شویم . در این زمان آر پی چی کناری بود و گلوله هم کناری دیگر خم شدم که آنها را جمع کنم که عراقیها فکر کردند می خواهم بطرفشان شلیک کنند ، بالای سرم آمدند و یکی از آنها کلاش را روی سرم گذاشت . دیدم یک سبیلوی چهار شانه است و من را یک لقمة چپش می کند . آر پی چی از دستم افتاد و و خشکم زد . دستها را بالای سرم گذاشتم . در این لحظه به من الهام شد که با یک گلوله آر پی چی که داری ، آنها هم که می خواهند تو را شهید کنند ، سپس خم شو و آر پی چی را بردار ، اگر موفق نشدی همینجا شهید می شوی . خم شدم که آر پی چی را بردارم ، عراقی شلیک کرد و تیر به کنار سرم خورد . وقتی که دستم به زمین رسید ، فهمیدم که آر پی چی مسلح است و گلوله روی آن است . چخماق آن کشیده شده و آماده شلیک می باشد . من هم معطل نکردم و آنرا جلوی شکم عراقی گذاشته و شلیک نمودم . عراقی می افتد روی خاکریز و دور می شود . سر من نیز پر از ترکش آر پی چی می گردد پس از شلیک ، از بس که گیج شده بودم ، بپرم این طرف خاک ریز ، طرف عراقیها پریدم و به طرف خودی موضع گرفتم . حالا اسلحه نداشتم و تنها دو نارنجک همراهم بود و پشت به عراقیها و رو به نیروهای خودی قرار داشتم . عراقیها در فاصله 50 متری فکر می کنند که من یکی از خودشان هستم . دیدم که رضا دوستم را هفت نفر گرفته اند و بعد از اینکه متوجه انفجار آر پی چی من شده اند . بطرف آنجا شلیک می کنند . نارنجکها را از ضامن کشیده و آماده پرتاب نمودم و سپس در حال حرکت نارنجک ها را بطرف عراقیها انداختم . رضا که متوجه موضوع شده بود ، فوراً سرش را درون یک چاله خمپاره کرد و عراقیها گیج و گنگ بودند که رضا بخواب یعنی چه ! نارنجکها منفجر شدند و دو تا از کلاشهای عراقیها روی زمین افتاد . با آن کلاشها ، عراقیها را به رگبار بسته و به سرعت به عقب آمده و خود را به خاکریز خودی رساندیم . تازه فهمیدیم که خط سقوط کرده است و بنا بر این بطرف خط دوم حرکت می کردیم . در راه به رضا نگاه کردم و دیدم که پایش پر خون است و به وی گفتم . بعد فهمیدم که یکی از ترکشهای آن نارنجکها به پای رضا برخورد کرده بود . رضا هم به من گفت : سر تو هم که خونی است ! به راهمان ادامه دادیم . یکدفعه دشمن را پیدا کردیم و قمقمهایمان را از تانک عراقی پر آب کردیم . غذا هم که نداشتیم . به شناسایی مواضع دشمن هم پرداختیم وبرگشتیم . راه رفتن در تپه های رملی بسیار مشکل بود ، آنهم با اسلحه و تجهیزات انفرادی که همراهمان بود . خسته و کوفته و بدون غذا با امید و رجا به راه خود ادامه دادیم . در میانه راه عده ای از برادران را دیدم که همه چیز شان تمام شده بود . به آنها گفتیم : پاشید تا برویم ، اگر خدا صلاح بداند ، ما را نجات می دهد و گر نه در این همین بیابان خوزستان مدفون می شویم . ولی آن چیزی که خداوند از ما خواسته ، تا آنجا که می توانیم باید انجام دهیم و اطلاعات را برای عملیات آینده _ که همان عملیات الله اکبر بوده _ به فرمانده بدهیم . یکی دو نفر از آنها سیگاری بودند و نتوانستند با ما بیایند و بقیه با بی رمقی به همراهمان آمدند. آب دهانم خشک شده بود و نمی توانستم آنها را نصیحت کنم و برایشان روایت و حدیث بخوانم ، اسلحه ها را از آنها گرفتیم و پوتینهایمان را از پا در آوردیم و با پای برهنه به حرکت ادامه دادیم . اما چقدر می توانستیم راه برویم . وقتی که پا روی رمل می گذاشتیم تا بالای مچ پا درون آن می رفتیم . هر یک قدم روی آنها برابر چند صد متر راه رفتن روی زمین عادی بود . یکی دو تپه که جلوتر آمدیم ، دو تا از برادرها گفتند : دیگر نمی توانیم ! از آنجا که من مسؤل گروه بودم ، نمی توانستم دیگران را فدای آن دو نفر کنم ، و لذا با آنها خداحافظی کرده و گفتم : ما می رویم و اگر راه را پیدا کردیم ، برگشته و نجاتشان می دهیم و گر نه ما را شفاعت کنید .نمی دانی چقدر سخت بود لحظه ای که انسان دوستش را در یک بیابان ، تک و تنها و به امید مرگ بنشاند و خودش برود ، ولی برای ادامة مأ موریت مجبور بودیم .
ثبت دیدگاه