هوش و استعداد
به روایت از مریم عاصمی : سحرگاه روز بعد از عملیات والفجر مقدماتی بود ، علی و یکی از یارانش که بعدها شهید شد (شهید امیر طاهری ) به خط می روند ، تا موقعیت منطقه را ارزیابی کنند ، به علت مسائل و مشکلات خواصی نیروهای اسلام ، قدری به عقب رفته بودند و کسی در خط مقدم نبوده است . علی و امیر در هنگام جستجو در منطقه به کانالی بر می خورند که تعداد زیادی مجروح در آن بوده است و همه در انتظار اینکه کسی بیاید و آنان را به عقب ببرد . آتش دشمن نیز بسیار شدید بود ، علی با درک هوشیارانه ای که از موقعیت نبرد داشت در می یابد که امکان رسیدن کمک و حمل این مجروحین به عقب وجود ندارد و تا ساعتی دیگر که هوا روشن شود دشمن پیشروی کرده و به احتمال زیاد تمام این عزیزان اسیر می شوند ، ضمناً علی می دانست که به علت کمی وقت اگر هم موفق به آوردن ماشین برای بردن آنها شوند ، تنها یکبار می توانند مجروحین را تخلیه کنند و همه مجروحین نیز در یک ماشین جای نمی گیرند . تصمیم عجیبی می گیرند که حاکی از برخورد روان شناسنامه و شناخت عمیق اوست . با بی تفاوتی و خونسردی ظاهری به مجروحین که به شدت طلب کمک می کردند می گوید : نمی دانید چه شده است ، همه عقب نشینی کرده اند و تنها من و دوستم زنده مانده ایم ، ما هم کار داریم و تا ساعتی دیگر هوا روشن می شود و عراقیها سر می رسند ، بنابراین هر کسی می تواند هر جور هست خودش را عقب بکشد ، با گفتن این حرف آه و ناله عزیزان مجروح بلند می شود و در مقابل اصرار بیش از حد آنها ، علی با دلی خونین ولی با ظاهری معمولی می گوید : اصلاً به ما چه مربوط ما رفتیم . تعدادی از مجروحیم که چاره ای نمی بینند و وضعشان نسبت به بقیه بهتر بود با باقیمانده قوای خویش از کانال بیرون می آیند و با وضعی که دل هر بیننده را می سوزاند شروع به حرکت به سوی بقیه نیروها می کنند و علی و شهید طاهری در حالیکه تمامی وجودشان گریه است ، می روند تا کمک بیاورند ، هوا کم کم شروع به روشن شدن کرده بود و زمان بسیار اندک و تنها موجودی یک وانت . علی می بیند اگر تمامی مجروحین را بخواهند دو نفری از کانال بیاورند و در وانت بگذارند حتماً روز می شود و عراقیها سر می رسند ، دوباره با تسلط عجیب و ذهنی هوشیار فکری به خاطرش می رسد ، وات را لب کانال می گذارد و می گوید : ما عجله داریم و به زور این ماشین را گیر آورده ایم و باید به سرعت برویم ،هر کس می تواند سریع سوار ماشین شود و شروع به گاز دادن می کند ، تعدادی دیگر از برادران که می توانستند خود را به لبه کانال برسانند با هر زحمتی هست سوار ماشین می شوند در حالیکه سنگدلی ظاهری علی ، همه را به تعجب وا داشته است . علی و امیر به لبه کانال می آیند و می بینند ده یا بیست نفری که مانده اند واقعاً نمی توانند کوچکترین تکانی بخورند . با سرعت شروع به انتقال آنها به داخل وانت می کنند و چون زمان کم بوده است و هر آن امکان رسیدن دشمن وجود داشته است ، مجروحین را به ناچار با زور و فشار و اجبار روی هم قرار می دهند ، در حالیکه ناله های جانسوز این عزیزان جگرشان را به آتش کشیده بود اما چاره چه بود باید همه را تخلیه می کردند و زمان در این مسئله نقش عمده ای بر عهده داشت و بدین ترتیب با هوشیاری علی کلیه عزیزان مجروح به عقب آورده می شوند . (در این هنگام علی می گوید : دیدم یکی از عزیزان که دستش قطع شده بود عزیز دیگری که پایش قطع شده بود را کمک می کرد و دست در گردن هم خود را به عقب و به ماشین می کشیدند .
ثبت دیدگاه