معجزات جنگ
به روایت از علی رضا عاصمی : روزهای اولی که به جبهه اعزام شده بودیم هواپیماهای خودی را با دشمن تشخیص نمی دادیم. یکبار یک میگ عراقی بالای سر ما ظاهر شد. همه از سنگر بیرون آمدیم و شروع به دست تکان دادن و ابراز احساسات کردیم. ناگهان دیدیم چیز سفیدی از آن خارج شد و به طرف ما شروع به حرکت کرد. فهمیدیم که آن راکت های هواپیماست و آن از هواپیماهای عراقی می باشد. همگی سر جایمان خشک شدیم. راکتها هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شدند. نفسهای بچه ها در سینه هاشان حبس شده بود. راکت ها به زمین خورد ولی در کمال شگفتی عمل نکرد و خوشبختانه هیچ کس طوری نشد.
ثبت دیدگاه