آخرین وداع با خانواده
به روایت از مریم عاصمی : در خانه محقر علی، هنگام وداع محشری از غم و اندوه برپا بود. علی برای بار آخر بر رخسار رسول، از جان عزیزترش بوسه زد و رسول حیران که چرا بابا امروز از همیشه مهربانتر شده است. هنگام خداحافظی آخر، رو به همسر صبورش کرد و گفت: دیشب خوابی دیده ام و سپس سکوتی پر معنی. همسرش هر قدر اصرار بر دانستن آن خواب کرد بی فایده بود. علی از بیم بی تابی او کلامی بر زبان نیاورد و سرانجام نگاهی کوتاه به زندگی ساده اش انداخت. لختی درنگ و اندیشه و سپس با شتاب هر چه تمام تر خانه را ترک کرد و رفت.
ثبت دیدگاه