شناسه: 156638

احساس مسئولیت

به روایت از راضیه آیت اللهی : یک بار که می خواستم به دیدن فرزندم علیرضا در اهواز بروم به ایشان تلفن زدم و گفتم: علیرضا جان من فلان ساعت به اهواز خواهم رسید. هیچ جا را یاد ندارم. فلان ساعت دنبال ما بیایی. گفت چشم. با دو بچه یکی هفت ساله و یکی نه ساله اهواز رفتیم. به ترمینال که رسیدیم گفتم الان علیرضا دنبالمان می آید. هر چه منتظر ماندیم نیامد. گفتم خدایا چه کار کنیم. به آدرسی که قبلاً به ما داده بود رفتیم. خانم علیرضا جلوی درب خانه منتظر من بودند. پس از سلام و احوالپرسی گفتم علیرضا کجاست؟ گفت: بعد از این که به شما تلفن زد برایش مأموریتی پیش آمد و رفت. من نارحت شدم. چون از راه دور و با دو بچة کوچک برای دیدن او آمده بودم ولی ایشان کارش را بر دیدم من ترجیح داده بود. همان وقت به پسرم تلفن زدم و گفتم: علی جان همین طور من را دعوت کرده ای؟ در جواب حرفم گفت: مادر درست می گویید ولی هر چه باشد اسلام عزیزتر است. اسلام از دست می رود. من به خاطر اسلام به محل کارم آمده ام شما از من راضی باشید. من هم به علت ناراحتی که داشتم گفتم: اگر تا عصر نیایی فردا به تهران رفته و از آنجا به کاشمر می روم. علیرضا وقتی دیده بود من ناراحت شده ام کارش را سریع انجام داده و ماشین گرفته و سریع به اهواز آمده بود. وقتی به منزل رسید گفت مادر من مانده بودم که مابین اسلام و به دست آوردن رضایت مادر کدام یک را انتخاب کنم، ولی باز هم تا اندازه ای بچه ها را نسبت به کارهایی که می خواستند انجام بدهند آگاه کردم و به خاطر این که شما از من راضی باشید آمدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه