شناسه: 156642

خاطرات جنگی

به روایت از علی رضا عاصمی : اولین باری که وارد خط شدیم، برایمان خیلی جالب و لذت بخش بود. درد و رنج بیش از یک ماه خستگی و معطلی ناشی از خرابکاری های بنی صدر منافق آن را به فراموشی سپردیم و غرق در لذت " در جبهه بودن" شدیم. بچه ها حفره هایی در زمین کنده بودند که به آنها سنگر می گفتند. ما که از جبهه و جنگ و سنگر تصورات دیگری داشتیم فکر می کردیم سنگر سوراخی است که داخل آن می نشینیم و مواظب هستیم تا همین که عراقی ها سر خود را از سنگرشان بیرون آوردند به طرف آنها شلیک کنیم. خط مقدم جبهه حدود ده کیلومتری سوسنگرد و لب جاده آسفالت بود. شروع کردیم سنگرهای جدید حفر کردن. سنگرها را به این ترتیب درست می کردیم که ابتدا نیم متر زمین را می کندیم و بعد بع طرف راست و چپ پیش می رفتیم. بعد از چند مدت دیدیم باران می آید خیس می شویم. به همین دلیل با نایلون روی سنگر را پوشانیدیم. اسلحه همه ما "ام ـ یک" بود و تعداد فشنگ هایمان نیز محدود، خط هم سراسری نبود بلکه به فاصله چند صد متری از ما چند سنگر دیگر قرار داشت، و به همین ترتیب گردان ما یک لندرور قراضه داشت که هم ماشین آب بود و هم آمبولانس و هم ماشین تدارکات. تنها یک فانوس داشتیم که مخصوص سنگر فرماندهی بود. بچه ها برای روشنایی درهای شیشه های مربا را سوراخ می کردند و تکه ای از کمر بند خود را در آن می گذاشتند و در آن نفت می ریختند و از آن بجای فانوس استفاده می کردند. برانکارد در تمام گروهان ما یک دانه هم نبود. بچه ها درب خانه های حلالیه را کنده بودند و از آنها بعنوان برانکارد استفاده می کردند. اگر ماشین تدارکات در میان راه پنچر می شد و یا خمپاره می خورد ما تا چند روز نه آب و غذا داشتیم و نه آمبولانس. وقتی هلی کوپتر ها به ما حمله می کردند ما با ام ـ یک هایمان به مقابله با آنان می پرداختیم. یک رزو که حمله هلی کوپتر ها شروع شد با ام ـ یک به آنها تیراندازی کردیم، بلافاصله اسلحه من گیر کرد و چند لحظه بعد اسلحه یکی دیگر از بچه ها هم خراب شد و از سنگر سه نفری ما تنها یک نفر اسلحه داشت اما به خواست خداوند متعال، یک تیر فشنگ برادرمان از شیشه جلوی هلی کوپتر عبور کرده و مستقیماً به مغز خلبان خورد و او را به هلاکت رساند و هلی کوپتر او سقوط کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه