نوافل و نماز شب
یک روز یکی از دوستان علیرضا خاطره ای را از جبهه اینگونه تعریف می کرد: در جبهه که بودیم یک شب با علیرضا و عده ای از دوستان دیگر می خواستیم بالای پشت بام مسجد بخوابیم. پتو به اندازة کافی نداشتیم. ایشان چند پتو آورد و گفت هر دو نفری با هم بخوابند. به خودشان پتو نرسید. بچه ها گفتند می خواهید چکار کنید. ایشان گفت من پایین کار دارم. ما بالای پشت بام خوابیدیم و ایشان پایین آمد. نیمه های شب ازخواب بیدار شدم با خودم گفتم علیرضا را پیدا کنیم ببنیم کجا رفته است. از پشت بام پایین آمدم دیدم ایشان کنار دیوار نماز شب می خواند. متوجه شد که من موضوع را فهمیدم و از این مسأله خیلی ناراحت شد چون می خواست کسی از نماز شب خواندنش مطلع نشود. در ضمن طوری که معلوم بود ایشان همانطور در کنار دیوار بدون پتو و تشک خوابیده بود و بعداً برای نماز شب از خواب بیدار شده بود.
ثبت دیدگاه