شناسه: 156664

امدادهای غیبی

به روایت از محمد شادکام : در منطقه بودیم. یک روز از جلوی سنگرهای خودی می گذشتم. متوجه دیده بان ارتشی که به خمپاره انداز گرامی داد شدم که نشسته بود و گواهی داد. با وجود این که از عراقی ها چیزی به جز شبهی پیدا نبود. دیده بان مرتب دستور می داد خمپاره بزنید. اتفاقاً گاهی اوقات درست هم روی هدف می خورد. هر روز چهل یا پنجاه خمپاره که می زند به سنگرش بر می گشت و استراحت می کرد. به این فکر افتادم که دیده بانی را یاد بگیریم و جلوتر بروم وگرا بدهم. چون فرمانده ی گردهان بودم فردای آن روز نزد سروان ارتش که مسئول این کار بود رفتم و گفتم: جناب سروان هر روز با دیده بان شما یک محافظ هم می رود. می توانید برای حفاظت او از نیروهای بسیجی هم استفاده کنید. هدفم این بود که به عنوان محافظ بروم وگرا دادن را یاد بگیرم. آن سروان هم از خدا می خواست که سربازهایش به جلو نروند.ـ البته ارتش، ارتش زمان بنی صدر ملعون بود ـ قبول کرد و از من تشکر هم کرد و گفت: لطفاً فردا صبح یکی از بچه ها را حاضر کنید تا با دیده بان به جلو برود. من هم قبول کردم. صبح روز بعد خودم با دیده بان به جلو رفتم ولی چون امروز من با او بودم خجالت کشید آن جا بنشیند. لذا کمی جلوتر آمد و دیده بانی کرد. دیده بانی را یاد گرفتم. فقط کافی بود یک روز دیگر با او بروم. صبح روز بعد هم با او رفتم. دیدم می خواهد جای دیروز بنشیند. من مانع او شدم گفتم: تو این جا چه می بینی هر روز گلوله های بیت المال را به هدر می دهی باید بروی جلوتر دیدم به حرفم اعتنا نمی کند. اسلحه را از ضامن خارج کرده و آن را مسلح کردم و گفتم: به جلو می روی یا شلیک کنم. جلو رفت ولی از ترس زیادی که داشت ان روز زود برگشتیم. چون دیده بانی را یاد گرفته بودم نزد سروان ارتش رفتم و گفتم: من دیده بانی یاد گرفتم اگر خواستید من می توانم به جای سربازتان به دیده بانی بروم ابتدا باورش نمی شد لذا چند سئوال در این مورد از من پرسید و فهمید که یاد گرفتم گفت خیلی خوب از فردا تو برای دیده بانی برو صبح روز بعد به اتفاق یکی از برادران دیگر به دیده بانی رفتیم آن روز 20 گلوله بیشتر شلیک نکرد با بی سیم گفت: عاصمی من که دودی نمی بینم گلوله ها را به کجا م فرستی گفتم: من هم اگر جای شما بودم از آنجای که شما هستید چیزی نمی دیدم گفت برای امروز کافی است آن روز برگشتیم صبح روز بعد با همان برادر به دیده بانی رفتیم. آن روز 5 عدد گلوله بیشتر نزد. آنها را هم اگر می گفتم به راست بزن، به چپ می زد، می گفتم بلند بزن ولی کوتاه می زد. خلاصه خسته شدیم وبرگشتیم. سحر روز بعد تصمیم گرفتم با استفاده از تاریکی شب تا جایی که می توانیم به جلو برویم. جلو رفتم به فاصله پانصد متری عراقی ها که رسیدیم باران تندی شروع به باریدن کرد. ولی چون تا آنجا رفته بودیم بر نگشتیم صبح شد ولی هوا مه غلیظی داشت. با خودمان گفتیم از فرصت استفاده کنیم و جلو تر برویم. برادری که همراه من بود از نیروهای نا منظم بود گفت: شاید این جا مین کاری شده باشد. صبر کن اول من بروم که اگر مینی باشد یک نفرمان روی مین برویم. از آنجا بدون مشکل عبور کردیم. از داخل شیاری به جلو رفتیم لباس هایمان کاملاً خیس و گل آلود شده بود. در حالی که اسلحه و بی سیم با خودمان داشتیم قسمتی از راه را به صورت سینه خیز در وسط گل ولای رفتیم. به امید اینکه چند لحظه ی دیگردر نزدیک ترین فاصله عراقی ها هستیم و می توانیم با خمپاره عراقی ها را از بین ببریم .سختی ها و مشکلات را تحمل می کردیم بالاخره به آخرین نقطه رسیدیم. هنوز باران می بارید و ما هم از شدت سرما می لرزیدیم. منتظر بودیم تا هوا صاف شود. هوا صاف شد ولی هنوز مقداری باران می آمد. در فاصله ای بودیم که با چشم و بدون دوربین بهترین گرا را می گرفتیم. با عقب تماس گرفتیم و موقعیتمان را اعلام کردیم و گفتیم ما گرا می دهیم شما بزنید. ولی بر خلاف انتظارمان از پشت بی سیم این جمله را شنیدیم: ای بابا شما هم حال دارید توی این هوا رفته اید من که حال ندارم از داخل سنگر بیرون بیایم و برای شما شلیک کنم، این جمله هم چنان تیری زهرآگین بر قلبمان نشست. زیرا سختی زیادی کشیدیم تا اینکه خودمان را به آن جا رساندیم و انتظار شنیدن چنین جمله ای را نداشتیم مجبور بودیم برگردیم چون آنها بیسیمشان را خاموش کرده و داخل سنگر لمیده بودند. ما هم با دو دست دراز تر از دو پا با ناراحتی زیاد برگشتیم و به داخل سنگرمان رفتیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه