امدادهاي غيبي
راوی محمد شادکام : . یک روز برادرم علیرضا به من گفت: در یکی از عملیات ها در محاصره ی دشمن در آمدم وقتی احتمال این که اسیر شوم را دادم تمام مدارکم را زیر خاک پنهان کردم و تا جایی که مهمات داشتم مقاومت کردم فشنگهایم تمام شد. هر لحظه حلقه ی محاصره تنگ تر می شد. اشهدم را خواندم هر لحظه امکان کشته شدن و اسارتم می رفت. در آخرین لحظات خداوند من را یاری کرد و گروهی ناشناس به دشمن حمله ور شدند آن ها از من غافل شده و مشغول دفاع از خودشان شدند. من هم از فرصت استفاده کردم و خودم را نجات دادم.
ثبت دیدگاه