شناسه: 156688

عشق به جهاد

راوی محمد شادکام: مدتی بود که علیرضا و عباس ـ برادر علیرضا ـ با هم دیگر در جبهه بودند. علیرضا به مرخصی آمد ولی عباس را با خودش نیاورده بود. به ایشان گفتم: عباس دو ماه است که به مرخصی نیامده است. چرا او را با خودت نیاورده ای؟ در جواب گفت: عباس خیلی مایل بود که با هم به کاشمر بیاییم اما من به او گفتم که ماندن تو در جبهه واجب تر و مهم تر است از این که به کاشمر بیایی. من هم فقط برای این که پدر و مادر را خوشحال کنم به کاشمر می روم. هنگامی که برگشتم تو می توانی به دیدن آن ها بروی ولی الان صلاح نیست که هر دوی ما در یک لحظه از جبهه خارج شویم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه