شناسه: 156788

کبوتر

به نقل از خواهر شهید:
به من و بچه‏هایم خیلی علاقه داشت ما نیز او را دوست داشتیم.
یک شب خواب دیدم مهدی یک کبوتر شد و مرا برد روی درخت بزرگی که آن‎جا خانه داشت.
گفت: «این خانۀ من است.»
گفتم: «من هم می‎خواهم این‎جا پیش تو باشم.»
در جوابم گفت: «نمی‎شود بچه‏ هایت پایین منتظر تو هستند بیا برویم پیش آنها.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه