شناسه: 156889

محبت و مهربانی

نیمه های شب بود ، همگی در خواب بودیم پدرم تازه از جبهه رسیده و وارد خانه شده بود بالای سر من ایستاد و با صدای مهربانش مرا صدا زد ربابه بلند شو دخترم برایت خرما آوردم . من که خیلی خرما دوست داشتم با شنیدن این حرف از خواب بیدار شدم و مستقیم به طرف ساکش رفتم .پدر گفت: ای شکمو سلامت را فراموش کردی اول بیا تا تو را ببوسم بعد. من که از این کارم خیلی خجالت کشیدم ، معذرت خواستم و خود را در آغوش پدر انداختم و پدر بعد از اینکه مرا نوازش کرد و بوسید گفت: الان خودم برایت خرمای تازه می آورم . خرما را که به من داد ، کمی از آن خوردم و بقیه را به سقف خانه آویزان کردم .پدرم گفت : اگر درسهایت را خوب بخوانی و به مادرت نیز در کارها کمک کنی هر وقت که بیایم برایت خرما می آورم .من هم با خوشحالی گفتم : چشم اطاعت می شود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه