شناسه: 157365

عشق به جهاد

راوی سید جواد طاهری راد: هنوز چند روزی تا اعزام برادرم سید احمد به جبهه مانده بود. یک روز ایشان به خانه آورد به من گفت جواد جان من چند روز دیگر به جبهه خواهم رفت وپولی ندارم اگر پول داری مقداری به من بده تا هر وقت از جبهه برگشتم به توبرمی گردانم . در جواب ایشان گفتم چرا از پدر پول نمی گیری ؟گفت :نمی خواهم پدر بفهمد . چون مانع رفتن من به جبهه می شود . من هم مقداری پول به ایشان دادم . تا اینکه روز اعزام فرارسید . تقریبا هنگام ظهر بود و از سید احمدخبری نبود . دیدم ایشان ازسمت مسجد می آید . گفتم مگر نمی خواهی بروی جبهه ؟ گفت مسجد بودم ونمازم را خواندم الان می روم . رفت ساکش را یواشکی آماده کرد و لوازم شخصی اش را داخل آن گذاشت و بطوری که کسی نفهمد از منزل خارج شد و به کاروان اعزامی های به جبهه پیوست از طرف سپاه ماشینی آمده بود ودروسط روستا منتظر رزمنده ها بود . وقتی ایشان از خانه بیرون رفت . پدر و مادرم به من گفتند : سید احمد را ندیدی ؟ گفتم :چطور مگر گفتند هر چه دنبالش می گردیم نمی بینمش ؟ گفتم سوار ماشین است می خواهد به جبهه برود . سریعا خودمان را به ماشین وسط روستا رساندیم . دیدم وسط سایر اعزامی ها در ماشین نشسته است با او خداحافظی کردیم و او را راهی جبهه کردیم و بعد از بیست روز خبر شهادتش را برایمان آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه