عشق شهادت
راوی معصومه مینایی: بعد از شهادت همسرم بمان علی راستین یکی از همرزمانش که همشهری ما هم هست به خانه ی ما آمد وخاطره ای از ایشان را اینگونه برایم نقل می کرد: می گفت : من و علی مرخصی گرفته بودیم و می خواستیم به مشهد برگردیم . وقتی به اهواز رسیدیم به ما اطلاع دادند که قرار است عملیاتی آغاز شود و شما باید برگردید . ما هم به جبهه برگشتیم ایشان مسئولیت آرپی جی را بر عهده داشت بعد از اینکه مرحله اول عملیات به اتمام رسید برگشتیم به محل تجمع نیروها . به ما گفتند : شما بروید و ما نیروی جدید می آوریم ولی ایشان دوباره در عملیات شرکت کرد و مسئولیت آرپی جی را بر عهده داشت . وقتی که مرحله دوم عملیات به اتمام رسید برگشتیم دوباره نیروها را جمع کردند و گفتند شما ها دیگر خسته شدید وبروید مرخصی ما نیروی تازه نفس می بریم ودیگر لازم نیست شما بیایید . ایشان گفت :من که خسته نیستم آن کسی که خسته است دشمن است و با پا فشاری که انجام داد دوباره به جبهه رفت ودر عملیات شرکت کرد . تقریبا بعد از یک ربعی به من که در پشت خط بودم بی سیم زدند که بیاید آرپی جی زن به شهادت رسیده است و اینگونه بود که دوستم بمان علی راستین به شهادت رسید .
ثبت دیدگاه