شناسه: 158115

خبر شهادت

راوی فاطمه نوری: یک روز برای تهیه آرد به مغازه می رفتم که متوجه شدم ماشین سپاه به روستا آمد من توجهی نکردم و بعد از تهیه آرد به سراغ گوسفندان رفتم تا از آنها سری بزنم و مقداری علف برای آنها بریزم که ناگهان متوجه شدم آن ماشین سپاه درب خانه ی ما ایستاده است. من خودم را سریعا به آن جا رساندم و آنها را به داخل خانه راهنمایی نمودم بعد از صرف چای یکی از برادران اعلام کرد که یک عکس از پسرم حمید می خواهند و بعد از چند روزی آن را بر می گردانند وقتی علت گرفتن عکس را پرسیدم گفتند: چیزی نیست ما عکس را برای تشکیل پرونده می خواهیم ولی من از چهره ی آنها فهمیدم که اتفاقی افتاده و آنها پنهان می کنند. به آنها گفتم برای حمید اتفاقی افتاده که شما پنهان می کنید نکند او شهید شده است . یکی از آنها گفت: اگر شهید شده باشد شما چکار می کنید؟ من گفتم: هیچ کار خدا را شکر می کنم که خداوند این قربانی را از من قبول کرده و دعای پسرم را مستجاب کرده است. بعد یکی دیگر از آنها گفت: بله مادر، پسرت به شهادت رسیده است. من که همان طور ماتم برده بود. ناگهان یادم از وصیت پسرم آمد که می گفت زینب وار عمل کنید و طاقت بیاورید من هم گریه نکردم و بلند شدم و عکس حمید را به آنها دادم آنها از من خواستند تا فردای آن روز به اسفراین برویم و جنازه ی او را تحویل بگیریم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه