شناسه: 158149

پرهيز از گناه

راوی فرشته صفرنژاد: یک روز از مدرسه به خانه می آمدم و دوستم همراه من بود از دور برادرم حبیب ا... را دیدم که سمت ما می آید ناگهان مسیر خود را تغیر داد وبه کوچه دیگری رفت وقتی به خانه آمدم از او پرسیدم چرا از جلوی ما رد نشدی من با تو کار داشتم گفت: خواهر مگر دوستت همراه شما نبود گفتم خوب چرا؟ ایشان گفت: من با او نامحرم هستم برای همین از این خیابان رفتم که خدای ناکرده گناهی از من سر نزند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه