شناسه: 158444

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی لیلی محمدیان: مدتی مریض بودم به همین دلیل نمی توانستم پنجشنبه ها سر مزار محمد بروم شب خواب دیدم که فرزندم محمد در باغ بزرگی است و خانه های بسیار زیادی دارد و همه سفید کاری هستند محمد گفت بیا مادر از خانه های آخر باغ برایت گرفته ام پشت سرش حرکت می کردم دیدم همه جا قبر است مثل قبرهایی که در بهشت رضا هست محمد می گفت بیایید برویم من آخر خانه ای برای شما گرفته ام همه ی ما یکجا هستیم فقط شما جوش نزنید بیایید برویم من الکی که کشته نشده ام به اندازه ی موهای سرم عراقی کشته ام خوب جنگ است دیگر ما هم شهید می شویم اما راه ما روشن است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه