شناسه: 158486

پیش بینی شهادت

به یاد دارم برای تعطیلات سال 1365 که از مشهد به بجنورد آمده بود، اصلاً حرفی از جبهه رفتن نزد. او آموزشهای لازم را در تربت جام دیده بود، و من می دانستم دیر یا زود به جبهه می رود. از حالاتش فهمیده بودم ولی خودش چیزی نمی گفت. سیزده روزی که در آنجا بود به تمام فامیل سر زد و از آنها خداحافظی کرد. روز سیزده که با عده ای از اقوام به بیرون از شهر رفته بودیم رضا حال دیگری داشت. انگار به او الهام شده بود که این آخرین دیدار او با اقوام است. همه می گفتند: رضا چقدر عوض شده است. به شوهر خواهرش گفته بود: "بیا یک عکس قشنگ بگیر شاید بدردتان بخورد." انگاری می دانست اگر برود دیگر بر نمی گردد! او نماز ظهر خود را با یک حالتی ادا کرد که همه محو تماشای او شده بودند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه