شناسه: 158490

خاطره شماره 6 - شهید رضا صباغی

سالی که من در دانشگاه قبول شدم او نیز در دانشگاه علوم رضوی مشهد مشغول به تحصیل شد. یک بار که پیش او رفتم دیدم تب وتاب جبهه رفتن را در سر دارد. پرسید: در اهواز چی خبر؟ گفتم: جز هواپیما و موشک و مجروحین که در بیمارستان ها هستند خبری نیست. در اهواز بودم که یک نامه از ایشان به دستم رسید. در آن نامه ضمن دعوت به تقوی و تزکیه ی نفس ازمن حلالیت خواسته بود. و به من سفارش کرده بود که همیشه جویای حال پدر و مادرش باشم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه