شناسه: 158738

آخرین وداع با خانواده

یادم می آید وقتی می خواست به جبهه برود من درکوچه بازی می کردم . که دیدم پدرم آمد و ساکی در دست داشت از من خداحافظی کرد و من هم مثل همیشه یک خداحافظی ساده ای با او کردم ولی او طوری دیگر با من خداحافظی کرد طوری که تا به حال چنین خداحافظی از او ندیده بودم او موقع خداحافظی مرا بغل کرد و غرق بوسه کرد و به من گفت: مواظب خواهرت باش و به حرفهای مادرت گوش کن . و به مادرم گفت: که درنبود او صبر و استقامت را پیشه کند و برخدا توکل نماید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه