آخرین وداع با خانواده
یادم می آید وقتی می خواست به جبهه برود من درکوچه بازی می کردم . که دیدم پدرم آمد و ساکی در دست داشت از من خداحافظی کرد و من هم مثل همیشه یک خداحافظی ساده ای با او کردم ولی او طوری دیگر با من خداحافظی کرد طوری که تا به حال چنین خداحافظی از او ندیده بودم او موقع خداحافظی مرا بغل کرد و غرق بوسه کرد و به من گفت: مواظب خواهرت باش و به حرفهای مادرت گوش کن . و به مادرم گفت: که درنبود او صبر و استقامت را پیشه کند و برخدا توکل نماید .
ثبت دیدگاه