شناسه: 158741

دعا و توسل جمعی

خاطره ای دارم از شهید صالحی که ما همواره اکیپ یک آمبولانس داشتتیم که همانجا مستقر بودند یک وقتی دیدم شهید صالحی نشسته توی آمبولانس و دارد دعا می خواند . گفتم : آقا داری چه کار می کنی . گفت : دارم دعا می خوانم . گفتم : شما که مشغول دعا خواندن هستید چرا ما را رها نمی دهی . بیا و اگر می خواهی دعای توسل بخوانی ، همه با هم می خوانیم . گفت : امکان دارد بخاطر بلند شدن صدا مشکلاتی ایجاد شود . گفتم : بالاخره آهسته دعا توسل بخوانیم در این حالت که انشاء الله استفاده ببریم . ایشان قبول کرد و درب عقب آمبولانس را باز کرد و یک چراغ کوچکی روشن شد و این شهید نشست جلو و شروع به خواندن دعای توسل کرد . شب خوبی بود برادران حالی بردند و استفاده کردیم . انشاء الله خدا بر درجات رحمتشان بیفزاید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه