عشق به جهاد
راوی رمضانعلی صالح آبادی: به یاد دارم در آن زمان ابوالفضل بدون اینکه ما متوجه شدیم رفته بود و در باغرود آموزش می دید. هنگامی که ما متوجه شدیم چند روزی از آموزش می گذشت یک روز من برای رفتن به جبهه به باغ افشار رفتم او هم با من آمد. در آنجا روبه من کرد و گفت : اگر شما به جبهه بروید چه کسی می خواهد خرج مادر و خانواده را بدهد گفت من می روم شما بمان اما من قبول نکردم و با ایشان قرعه کشی کردیم و قرعه هم به نام من افتاد اما باز هم از رفتن من جلوگیری کرد و خودش عازم جبهه شد.
ثبت دیدگاه