شناسه: 158782

محبت و مهرباني

راوی رمضانعلی صالح آبادی: به خاطر دارم یک روز من به همراه فرزندم ابوالفضل به صحرا رفته بودیم او همین طور در کنار کوه راه می رفت که ناگهان مرا صدا زد رفتم و دیدم یک بچه آهو پشت بوته خوابیده است بچه آهو رابرداشتم و گفتم یکی دیگر هم باید باشد. ابوالفضل بچه آهوی دیگر را هم پیدا کرد و به سایه بان آورد . همین طور که نشسته بودیم ناگهان متوجه شدیم آهوی مادر برای شیردادن بچه هایش آمده در همان لحظه ابوالفضل رو به من کرد و گفت : پدر جان اگرما به خانه برویم و ببنیم قاسم و اکبر را یکی در چنگال خود قرار داده و می خواهد ببرد شما چکار می کنی؟ گفتم خوب آنها را می زنم و برادرانت را از چنگش در می آورم او گفت اما این آهو که نمی تواند ما را بزند بیاید و بچه هایش را آزاد کنیم من هم قبول کردم شهید بچه آهوها را برداشت و تا نزدیکی آهوی مادر برد و آزاد کرد بعد از مدتی که بچه آهو ها شیر خوردند آهوی مادر به طرف ابوالفضل آمد و زانو زد همین طور پوزش را جلوی پای او به خاک میکشید من به او گفتم ، دستت را بر سر آهو بکش تا برود او این کار و کرد و سپس آهو با بچه هایش به راه افتاد و رفتند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه