شناسه: 158788

مقام و منزلت شهيد

راوی رمضانعلی صالح آبادی: به خاطر دارم یک روز ظهر در حال نهارخوردن بودم که سید نزد ما آمد من به سید گفتم : بیا شما هم نهار بخور سید گفت : من نهار نمی خواهم هیچ چیزی نمی خواهم فقط می خواهم از شما اجازه بگیریم و اینجا نماز بخوانم من هم گفتم نمازت را بخوان . یک قالیچه جلوی حوض آب پهن کردم وسید شروع به نماز خواندن کرد. نماز اول را که سلام داد رمضانعلی چهار دست و پا خود را به سید رساند و بر روی زانوی سید نشست . سید دست به سرش کشید و او را بوسید و رو به من کرد و گفت : فرزندت را به من می دهی من هم در جواب گفت : بله او را با خودت ببر . سید پرسید پس مادرش چه او هم قبول می کند گفتم بله ایشان هم راضی است . سید نمازش را خواند و هنگامی که می خواست برود من رمضانعلی را بر روی بروی سید گذاشتم و به او گفتم مراقب فرزندم باش . سید رو به من کرد و گفت : نه اکنون فرزندت کوچک است گفتم اگر بزرگ شود آن موقع نمی دهم گفت خودش پیش من می آید و رفت و هرچه دنبالش گشتیم او را ندیدیم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه