شناسه: 158924

امدادهاي غيبي

راوی علی اصغر طاهری شرقی: «شبی سخت و هولناک را پیش بینی می کردم . صدای پای ضعیف و آرام بچّه ها که با احتیاط حرکت می کردند بگوش می رسید . گاهی اوقات بی سیم خش خش کم صوتی می کرد و سریع خاموش می شد گویی آنها هم احتیاط می کردند . یک احساس شور و شعف مرموز به همراه ترس بر من مستولی شده بود . ترس از بی خبری عاقبت کار و نتیجة عمل . بچّه ها هرکدام در عالمی سیر می کردند یکی در حین حرکت آب می نوشید ، دیگری کلاهش را محکم می کرد ،‌آن یکی ساکت و آرام به فکر فرو رفته بود و انگار که تنها جسمش در محل بود . ناهمواری دوری راه ، تاریکی و سردی هوا بر خستگی می افزود . ولی من غرق در چگونگی عملیّات بودم که چه خواهد شد . فرماندهان (شهید علی صادقی) می گفت : چنانچه هوا ابری گشته و کاملاً گرفته شود و چند قطره ای باران هم ببارد که زمین مقداری نرمتر و برگهای خشک نم دار شوند ، خیلی بهتر خواهد بود . او [شهید علی صادقی] چهراه ای برافروخته و در عین حال زبانی آرام و روح بخش داشت . جوانی بود با سابقه در کار جنگ و چندین بار در عملیّات شرکت کرده بود . یک دستش (راست) بر اثر جراحت کم حس بود و قدرت چندانی نداشت . گاهی اوقات با نگاهی سریع کلّ گردان را از نظر می گذراند و سپس به راه ادامه می داد . هدف بر این بود که یک شب زیر پای دشمن بخوابیم و شب بعد وارد عمل شویم . علّت را طولانی بودن راه عنوان کرده بودند . به محلّ موعود رسیدیم . دستور استراحت صادر شد و استتار را نیز انجام دادیم . باید شب و تمام روز بعد را در منطقة فوق سپری می کردیم . افراد هر کدام به نحوی در تکاپوی محلّ خواب و استقرار خود بودند دشود می توان یدا... را دید که چگونه یاری رسان رزمندگان است .من این واقعیّت را در ابری شدن هوا و نم بارانی که آن شب آمد مشاهده نمودم که کمک فراوانی در استتار نیروها داشت شب سرد و روز بعد سپری شد همگام با افق مغرب به سجده معبود شتافتیم و نماز را خواندیم همراه با سوز و گداز و راز و نیاز و لذّتی غیر قابل وصف . دست بسوی حضرتش بلند کردیم که دلمان را قوی و عزممان را راسختر کند و در میدان عمل دستمان را از زنجیرة سعادت دنیا و آخرت کوتاه نفرماید . دستور حرکت صادر شد و ما راهی شدیم امّا با یک حالت خاص که همراه با نفرت و انزجار از کفر و رنگ و روی دنیا بود . به معبر سیم خاردار رسیدیم برادران تخریب مشغول خنثی کردن و جمع آوری مین ها شدند ما هرلحظه در انتظار یک اتّفاق ناخواسته بودیم اتّفاقی مانند انفجار یک مین و لاله گون شدن پیکر یک مخلص و جان برکف و لو رفتن عملیّات . پس از چند لحظه سکوت کشنده با علامت اتمام کار از طرف بردران تخریب آغاز شد و هر گردان رد مسیری قرار گرفت که قبلاً مشخّص شده بود و باز یک انتظار دیگر و آن اعلام رمز حمله و غرّیدن و خروشیدن و بر سر خصم فرود آمدن که آن نیز زیاد طول نکشید . نور سنگرهای دشمن به وضوح دیده می شد و بنا بود تا جای ممکن به دشمن نزدیک شویم . سپس او را غافلگیر کنیم . دستور رمز عملیّات صادر شد : یا ا... ، یا ا... ،‌ یا ا... . قبل از شروع شلّیک ما ناگهان سرتاسر منطقه را پر کرد و این چنین بود پایان یک انتظار دراز مدّت و ما نیز خروشیدیم و آتش کردیم . بچّه ها با شور هجوم می آوردند و به خاکریزها می رسیدند و یکی پس از دیگری آنها را فتح می کردند و تثبیت مواضع صورت می گرفت . تنها در یک طرف ارتفاعات دشمن هنوز نفس می کشید و مقاومت می کرد . بچّه ها با جنب و جوش مثل کسانی که از زندان سکوت خلاصی یافته اند . به هر طرف شلّیک می کردند . من نیز شلّیک می کردم و بیشتر نظرم خاموش کردن آتش دشمن در ارتفاع بالای سرمانن بود که پتکی محکم برگردنم فرود آمد و اسلحه را از دستم بر زمین افکند و یک کلام گفتم : یا ا... و دیگر هیچ . پس از چند لحظه به خودم آمدم درد شدیدی در ناحیة گردن و سمت راست بدنم حس می کردم . کوله پشتی و بند حمایلم را باز کردم حتّی قدرت برداشتن اسلحه ام را نیز نداشتم و این برایم گران بود . چقدر ضعیف شده بودم . قمقة آب را برداشته و مقداری آب نوشیدم و با زحمت زیاد حرکت کردم . ولی قمقمه نیز برایم سنگینی زیادی داشت آنرا نیز انداختم . چند قدم راه رفتم گویی صدا و غرّش توپها را نمی شنیدم و حرکت بچّه ها را نمی دیدم . خدایا چرا اینگونه بودم . قدرت برگشتن و تشخیص نداشتم . در این وقت دیدم دستی مردانه دستم را فشرد و گفت : فلانی چه شده ایستاده ای ؟ بیا این طرف و این صدای فرمانده ام [شهید علی صادقی] بود که با تمام مشغله و فشار نبرد اینگونه اظهار لطف و محبّت می کرد . بهر صورت با پشت منطقة درگیری و محلّ تخلیة مجروحین منتقل شدم . مجروحین هرکدام بصورتی نجوا می کردند . یکی می خندید ، یکی فریاد می کشید و دیگری گریه م یکرد که چرا شهید نشده است . چند لحظه بعد امدادگرها را دیدم که به هرطرف می روند و انگار دست و پایشان را گم کرده اند دور یک نفر را گرفته و هرکدام حرفی می گفت : برادر علی ، برادر علی جواب بده . خدای من چه می شنوم برادر علی ! با زحمت زیاد حرکت کردم و به آن سمت رفتم وای فرمانده بود که با حالت عجیبی با خودش صحبت می کرد که : یا امام رضا من آمده ام و می خواهم جبهه بروم کمکم کن یا امام رضا کمکم کن . بی اختیار اشکم جاری شد . دردم را فراموش کردم و یک باره از خدا خواستم که ای کاش عمرم تمام می شد و یک مو از سر او کم نمی شد ولی او را موج گرفته بود و قسمتی از سر و صورتش ترکش خورده بود . جهت مداوا به پشت جبهه منتقل شد . با خبر شدم که برادر علی به محض بهوش آمدن به خط برگشته است . الان پنج ماه از آن ماجرا می گذرد و من با یک احساس غریبانه می گریم . چون او را در میان رزمندگان نمی بینم آری او در عملیّات حاج عمران با دیدار رب اش شتافته بود . چه مردانه جنگیده بود و چه معصومانه شهید شده بود .»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه