شناسه: 158962

شجاعت و شهامت

راوی علی اصغر طاهری شرق: یادم است اوایل انقلاب در روستاهای کاشمر مجروحین را شلاق می زدیم0 یکبار قرارشد یکی از مجروحین را بچه های ما شلاق بزنند من و آقای صادقی و دو نفر دیگر از بچه های سپاه به نام آقای رامین و شیرزاد نیز بودند و عده ای دیگر نیز همراهمان بودند خلاصه مجرم را داخل میدان بردیم هیج کس به تماشا نیامده بود حتی از کدخدای روستا هم خبری نبود چون معمولاً در این گونه مراسم ها کدخداهای روستاها شرکت می کردند به هر حال خلوتی بیش ازحد کمی تعجب برانگیز بود 0چند دقیقه ای گذشت ناگهان سر وصدایی ازکوچه نزدیک میدان بلند شد تا سر برگرداندم دیدم حدود چهل تا پنجاه نفر با بیل و شمشیر و کلنگ در حالی که داد و فریاد زیادی به راه انداخته اند به سمت ما حمله ور هستند یک لحظه ترسیدم ما فقط چند نفر بودیم ولی خوشبختانه یکی دو نفر از بچه ها از جمله آقای صادقی دورتر از من در گوشه ای دیگر از میدان ایستاده بود0 سریع به طرف من دوید گلنگدن اسلحه را کشید و به سمت حمله کنندگان نشانه رفت گفتم: محمد چکار می خواهی بکنی؟ یکوقت تیراندازی نکنی برایمان دردسر می شود . در این لحظه آقای صادقی اسلحه را به من داد و از آنجا که به فنون رزمی آشنایی کامل داشت با سه چهار نفری که از بقیه آنها جلوتر بودند درگیر شد و دو سه نفر از آنها را بر زمین زد نفر بعدی که بیل در دستش بود را از دستش بود به محض اینکه بیل را بلند کرد تا ضربه ای به آقای صادقی وارد کند، محمد علی بیل را از دستش گرفت و به گوشه ای پرت کرد و او را نیز نقش بر زمین کرد. باورم نمی شد چون آن سی، چهل نفر باقیمانده با دیدن این صحنه ایستادند و دیگر جلو نیامدند من هم که اسلحه دردست داشتم جرآت بیشتری پیدا کردم و جلو رفتم. در این لحظه تمامی ان افراد برگشتند و از همان راهی که آمده بودند باز گشتند دردلم آقای صادقی را به خاطر شجاعت و شهامتی که از خود نشان داد تحسین کردم خلاصه پس از این ماجرا ما حکم را اجرا کردیم و به روستای خود بازگشتم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه