فکاهی وقایع خنده دار
حاج آقای صادقی چون دوست داشت من در گردانش باشم به من اجازه نمی داد به گردانهای دیگر بروم ـ من دارای صدای خوبی بودم و مداحی می کردم آقای صادقی نیز به خاطر علاقه ای که به ائمه اطهار داشت از افرادی که ذکر ائمه می گفتند بسیار لذت می برد ـ بچه های گردان آقای هاشمیان پیش آقای صادقی آمد من هم آنجا ایستاده بودم. آقای هاشمیان می خواست از راه قوم و خویش وارد شود. به من گفت آقا جواد می دانی که ما با یکدیگر فامیل هستیم بیا به گردان ما گفتم درست است که با شما فامیل هستم ولی به خاطر علاقه ای که به آقای صادقی دارم هرگز نمی توانم از کنار ایشان تکانی بخورم حاج آقای صادقی هم که با آقای هاشمیان دوستی دیرینه ای داشتند گفتند برای چه نمی روی، همین الان ساکت را بر دار و به گردان آقای هاشمیان برو، آقای هاشمیان یک لحظه رویش را به طرف من کرد تا جواب من را بشنود در همین لحظه که پشت آقای هاشمیان به طرف آقای صادقی بود، حاج آقا با ایما و اشاره به من گفت اگر جرات داری برو من که خنده ام گرفته بود به آقای هاشمیان جواب منفی دادم.
ثبت دیدگاه