خاطرات جنگی
در جریان عملیات کربلای یک، یکشب قرار شد تسلیحات را به گردان برسانم به من گفتند شما باید تسلیحات را هر چه سریعتر به خط ببری. من هم به اتفاق یکی از برادران خیل آباد بنام آقای روحی به همراه دو ماشین عازم گردان شدم هنگامی که وارد منطقه عملیاتی شدم چون برای شناسایی نرفته بودم خط را اشتباهی رفتیم و وارد منطقه دشمن شدیم وقتی دیدیم به طرف ما تیراندازی می شود و در تیررس دشمن هستیم سریع برگشتیم به خط و دیدیم که بچه ها پشت خاکریز سنگر دارند از بچه ها پرسیدم گردان کوثر کجاست گفتند از پشت خاکریز مستقیم حرکت کنید به اولین گردانی که در خط دشمن مستقر است رسیدید گردان کوثر است. تشکر کردیم و به راه افتادیم در همان مسیر حرکت کردیم و به گردان کوثر رسیدیم آنجا خدمت آقای صادقی رسیدم و گفتم برایتان مهمات آورده ام ایشان گفتند مهمات را جای تخلیه کنید که بچه ها اذیت نشوند چون از سرشب بچه ها درگیر هستند و مهمات و تسلیحات با خود حمل می کردند بنابراین شما مهمات را جایی خالی کنید تا بچه ها راحت بتوانند از امکانات استفاده کنند. به به حاج آقا گفتم من خط را بلد نیستم اگر ممکن است فردی که راه را یاد دارد همراه من بفرستید. حاج آقا صادقی خودش سریع سوار ماشین شد. ایشان از آنجا که تجربه بسیار بالایی داشت به دوستم گفت (آقای روحی) شما از ماشین پیاده شوید و سوار ماشین دوستتان (ماشین من) شوید تا اگر خدای نکرده ماشین مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفت تلفات کمتری بدهیم خلاصه آقای صادقی جلو حرکت کرد و ما هم پشت سر ایشان می رفتیم وارد منطقه شدیم هنوز مهران پاکسازی نشده بود وقتی وارد مهران شدیم ماشین را از پشت به رگبار بستند بعد حاج آقا متوجه شد که از خط دشمن عبور کرده و به جلوتر رفته ایم ایشان سریع برگشت و ما هم پشت سر ایشان حرکت کردیم خلاصه توانستیم از ترس دشمن رد شویم آقای صادقی از ماشین پیاده شد سپس گفت هنگامی که خط شکسته شد قرار شد یک گردان زرهی برای پشتیبانی از گردانها وارد منطقه شود. در همین حین صدای تانکهایی که در حال حرکت بودند به گوش می رسید هوا هم کاملاً تاریک شده بود آقای صادقی گفت به نظرم این تانکها همان تانکهایی هستند که قرار بود برای پشتیبانی بیایند به خاطر تاریکی هوا ما هیچ تانکی نمی دیدیم فقط صدای آن را می شنیدیم آقای صادقی گفت بهتراست راه بیفتم دوباره سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم به گمان اینکه منطقه در دست نیروهای ایرانی است حاج آقا جلوتر و ما نیز پشت سر ایشان حرکت می کردیم مجدداً به همان نقطه ای رسیدیم که مورد هدف دشمن قرار گرفتیم اینبار هم ماشین ها را به رگبار بستند اینجا بود که بین ماشین ما و ماشین آقای صادقی فاصله ایجاد شد ایشان همانطور که می رفت بر سرعت خود افزود تا سریعتر از آن منطقه خارج شود و به سمت مهران حرکت می کرد من به آقای روحی می گفتم ظاهراً در منطقه دشمن هستیم بهتر است بر گردیم چون آقای روحی هم با من هم عقیده بود سریع بر گشتیم و آمدیم به پشت خوا، تپه ای بود و ماشین را پایین تپه پارک کردم دلم شور آقای صادقی می زد با خودم می گفتم آیا ایشان بر می گردد یا نه؟ یکی دو ساعتی منتظر ماندم و به کسی چیزی نگفتم بعد از گذشت دو ساعت که آقای صادقی باز نگشت پیش جانشین گردان آقای نقره ای رفتم. ایشان از من پرسید حاج آقا چی شد گفتم آقای نقره ای منطقه در دست دشمن بود ما همراه آقای صادقی وارد منطقه شدیم چون ماشین ها را به رگبار بستند ما به ناچار باز گشتیم ولی آقای صادقی دیگر ایستاد و به راهش ادامه داد آقای نقره ای گفت فعلاً این جریان را برای کسی تعریف نکنید تا مبادا در روحیه بچه ها اثر منفی بگذارد چاره ای نداریم باید منتظر بمانیم و ببینیم چه می شود؟ من چون با چشمهای خودم دیدم که حاج آقای صادقی به سمت دشمن حرکت می کرد دیگر باز نمی گردد. منطقه کاملاً در دست دشمن بود نمی دانستم چه بر سر آقای صادقی آمده است شهید شده است؟ به اسارت در آمده است؟ و ........ نگران بودم حدود سه یا چهار ساعت مرتبه به تسلیحات رفتم مرتب از بچه های آنجا می پرسیدم هیچ کدام از شماها از حاج آقای صادقی را ندیده است فقط در همین حد می پرسیدم تا مبادا شک کنند ولی جواب همه آنها منفی بود. آخرین باری که به تسلیحات رفتم شنیدم که منطقه مهران آزاد شده است حدود ساعت ده شب بود که یکی از برادرها به من گفت حاج آقا صادقی تا چند لحظه پیش اینجا بودند و قتی این را شنیدم انگار که خداوند عمر تازه ای به من دده است. اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت تمام خستگی هایی را که از صبح در بدنم جمع شده بود با شنیدن این حرف از تنم خارج شد به دنبال ایشان رفتم و پیدایش کردم گفتم حاج آقا چه شده کجا رفتید؟ ایشان گفتند هنگامی که می رفتم پشت سرم را نگاه کردم دیدم شما نیستید وارد تیپ دشمن شدم و تا خود مهران رفتم هنگامی که مهمات را از ماشین خارج کردم حدود ده تانک و نفربر زرهی با سرعت بسیار زیاد از کنار جاده حرکت می کردند هوا تقریباً گرگ و میش شده بود من هم خوشحال شده بودم با خودم گفتم این ها همان تانکهایی هستند که قرار بود برای پشتیبانی ما بیایند تانکها با سرعت رد شدند حدود دو متر با آنها فاصله داشتم پس از چند لحظه ای موتور سواری رسید دو نفر بر آن سوار بودند که یکی راننده و دیگر آر پی جی زن، به من که رسیدند آن فرد آرپیجی زن به من گفت برادر شما اینجا بوده اید تانکی ندیده اید؟ گفتم چرا حدود ده تانگ با سرعت رد شدند چطور مگر؟ شما مگر در تعقیب آنها هستید؟ برادر آرپیجی زن گفت ژانها تانکهای دشمن بودند از محاصره بیرون آمدند و فرار کردند ما هم به تعقیب آنها آمدیم ولی متاسفانه باز هم فرار کردند. خلاصه از آنها خداحافظی کردم و به راه افتادم. در راه مهران به همان تانکها برخورد کردم با خودم گفتم دیگر کار من ساخته است ولی چون تانکها در حال فرار بودند به من هیچ توجهی نداشتند و توانستم از کنار تانکها رد شوم و به راه خودم ادامه دهم تا به نیروهای خودی برسم.
ثبت دیدگاه