شناسه: 158969

حسن برخورد

ماوریت های گردان به صورت گروهی و دسته جمعی بود حدود سیصد تا چهار صد نفر د رگردان ما بودند یکی از ماموریت هایی که می رفتیم از مشهد به تهران با قطار حرکتمی کردیم. به خاطر اینکه برادرهای سپاهی و بسیجی با افراد شخصی نباشند نصف قطار در اختیار ما بود و از نیمه دیگر قطار افراد معمولی استفاده می کردند یکی از برادرهای بسیجی وارد رستوران قطار که در نیمه ای که افراد شخصی بودند واقع شده بود وارد می شود و سر میزی می نشیند یکی از گارسون های رستوران به این برادر بسیجی اعتراض می کند که تو چرا به اینجا آمده ای؟ بسیجی می گوید آمده ام غذایی بخورم ولی گارسون با لهجه بسیار بدی به او می گوید این غذاها مال شما نیست شما باید همان غذای خودتان را بخورید، حق آمدن به رستوران را هم ندارید. خلاصه بین بسیجی وگارسون درگیری پیش می آید و اینطور که از شاهدان عینی شنیدم گارسون با قالب یخی که در دست داشته بر سر برادر بسیجی می کوبد و او بیهوش روی زمین می افتد. ما هم در داخل کوپه همراه آقای صادقی نشسته بودیم و مشغول صحبت کردن بودیم که یکی از برادرها وارد کوپه شدو جریان را برای آقای صادقی تعریف می کند آقای صادقی گفت بسیار خوب الان خودم می آیم تا ببینم جریان از چه قرار است. سپس به افراد داخل کوپه تذکر دادند کهبچه ها لطف کنند و نیایند چون اگر شلوغ شود وجهه خوبی ندارد من خودم تنهایی می روم تا مسئله روشن شود. حاج آقا که رفت من دلم آرام نگرفت با خودم گفتم ممن هم بروم ببینم چه اتفاقی افتاده است. درست نیست که آقای صادقی را تنها بگذارم. سریع خودم را به ایشان رساندم وارد رستوران شدیم آنجا حاج آقا جریان را از دو سه نفری که آنجا بدند پرسید و آنها هم مسائل پیش آمده را تعریف کردند مخصوصاً خانم مسنی آنجا بود که خیلی بی تابی و گریه می کرد از این جریان خیلی ناراحت بود می گفت این بسیجی که جانش را کف دستش گذاشته است و به اطر ناموس همین آقا (گارسون) و وطنش عازم منطقه و جبهه است باید به خاطر یک غذا خوردن یخ را در سرش بکوبند. حاج آقا ابتدا سراغ بسیجی را گرفت گفتند او را به کوپه ای دیگر بردند تا حالش بهتر شود سپس گفت این گارسون را نشان من دهید گفتند در قسمت دیگر رستوران است. وارد قسمت دیگر رستوران شدیم یک چاقوی بسیار بزرگی هم در دستش بود و مشغول ریزکردن خیار شور بود. حاج آقا به گارسون گفت شما با چه حقی چنین برخوردی را به یک برادر بسیجی انجام داده ای؟ این فرد که مشخص بود اصلاً با افراد انقلابی مشکل دارد با لحن بسیار بدی گفت به شما ربطی ندارد. حاج آقا یقه این فرد را گرفت و او را از روی صندلی بلند کرد. او هم چنان سیلی به گوش حاج آقای صادقی زد که وقتی به تهران رسیدیم هنوز رد انگشتان این مرد روی گونه های حاج آقای صادقی بود . حاج آقا از ابتدا قصد داشت با این فرد صحبت کند و اصلاً‌قصد درگیری نداشت ولی برخورد بسیار تندی داشت من هم که قصد داشتم با این مردبرخورد کنم ولی حاج آقا به من اشاره کرد دخالت نکن خود حاج آقا هم برای آبروی سپاه و بهم نخوردن جو قطار عکس العملی نشان نداد و جریان را به نیروی انتظامی قطار اطلاع داد. شاید هر کس دیگری جای حاج آقای صادقی بود برخورد و درگیری را ادامه می داد ولی ایشان در عین عصبانیت و ناراحتی از روی عقلش تصمیم گرفت و صلاح ندید دیگر با آن مردحتی صحبتی داشته باشد. خلاصه حاج آقا با کمک بچه ایدیگر سپاه این فرد را در کوپه ای باز داشت کردند تا به تهران که رسیدیم به این جریان رسیدگی شود. به اولین ایستگاه که رسیدیم قطار نگه داشت و آمبولانس آوردند و بسیجی را که حالش خوب نبود به بیمارستان منتقل کردند. اتفاقاً در قطار یکی از برادران روحانی که قاضی بودند حضور داشت خلاصه در داخل قطار برای این فرد پرونده ای تشکیل شد و آقای قاضی نیز از او بازجویی کرد و تا علت کارهایش را توضیح دهد. حاج آقا یکی از برادرها به نام آقای کوهسردم را نیز برای نگهبانی ازاین فرد در کوپه ای که بازداشت شده بود گماشته بودند شب را که در قطار بودیم رئیس قطار پیش حاج آقا آمد و التماس ودرخواست می کرد تا حاج آقا فرد گارسون را ببخشد در ضمن چند پیراهن را نیز که در اولین ایستگاه خریداری کرده بود به عنوان هدیه با خود آورده بود. آقای صادقی به رئیس قطار گفت من از طرف خودم هیچ شکایتی ندارم ولی به خاطر آن بسیجی که اکنون در بیمارستان خوابیده است ناراحت هستم من از طرف او نمی توانم رضایت دهم ولی از طرف خودم با وجود اینکه در گوش من سیلی زد از حق خودم می گذرم سپس حاج آقا گفت از این که پیراهن آورده اید متشکرم ولی پیراهنتان مال خودتان. من نمی توانم قبول کنم من به خاطر حفظ اسلام و قرآن از حق خودم گذشتم ولی باید از آن برادر بسیجی هم که از بیمارستان مرخصی شده بود خود را با قطار بعدی رساند من هم مأمور شده بودم تاآن گارسون را به نیروی انتظامی تحویل دهم. یادم است موقع رفتن ان مرد خیلی با التماس وگریه از حاج آقا صادقی عذرخواهی می کرد. می گفت خواهش می کنم رضایت دهید. من زن و بچه دارم، با وجود اینکه هنوز رد انگشتانش روی صورت حاج آقا بود ولی ایشان با گذشت تمام و روی بسیار باز صورت این مرد را بوسید و گفت فراموش کن. سپس حاج آقا رفت و من هم او را به باز داشگاه نیروی انتظامی می بردم. در همین حین حاج آقا از آن برادر بسیجی پرسیده بود که آیا ازدست این مرد شکایتی داری یا نه، درضمن بهاو گفته بود که اگر او را ببخشی بهتر است چون توجه اشتباهش شده است. آن بسیجی هم گفته بود به خاطر شما حاج آقا می بخشم و هیچ شکایتی ندارم. خلاصه حاج آقا پیش من آمد و گفت او را چه کردی ـ منظورش مرد گارسون بود ـ گفتم حاج آقا او را تحویل نیروی انتظامی داده ام و اکنون نیز در بازداشت به سر می برد. حاج آقا گفت سریع برویم. گفتم کجا؟ گفت به نیروی انتظامی برویم می خواهم او را از بازداشت بیرون آورم. گفتم مگر بسیجی شکایتی از او ندارد. حاج آقا با لبخند گفت او را راضی کردم تا از شکایتش بگذرد. خلاصه به پاسگاه انتظامی رفتیم و حاج آقای صادقی گفت این برادر را آزاد کنید من هیچ شکایتی از ایشان نداریم من عازم منطقه هستم و معلوم نیست دیگر باز می گردم یا نه بالاخره این فرد اشتباهی انجام داد و به اندازه کافی تنبیه شد او را آزاد کنید . این حرکت و طرز برخورد حاج آق بهترین درس بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه