محبوبیت شهید نزد دیگران
به دلیل مشکلاتی کهداشتم مجبور شدم از تشکیلات سپاه استعفا بدهم دیگران توان اینکه بتوانم در سپاه خدمت کنم وعنصر مفیدی باشم در خورم نمی دیدم. یادم است یکروز از مغازه ام خارج شدم و بیرون ایستاده بودم ( مغازه ام روبروی سپاه واقع شده بود) دیدم کاروانهایی که قرار بود عازم منطقه شوند کارهایشان را انجام می دهند تا نیم ساعت دیگر حرکت کنند وقتی کاروانها راه افتادند و رفتند دل من هم همراه آنها پر کشید و رفت ولی بقدری مشکلات داشتم که قادر نبودم انها را همراهی کنم وقتی به خانه بازگشتم به بچه ها اجازه ندادم تلویزیون را روشن کنند چون می دانستم تصاویر جنگ را نشان می دهند و اصلاًدوست نداشتم ببینم چون اگر دوباره تصاویر جنگ را می دیدم با شرایطی که صبح برایم بوجود آمده بود دیگر نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم فردا صبح که سر کار رفتم دربین راه آقای صادقی را دیدم که سوار بر پیکان سفیدی که مربوط به سپاه بود دیدم اشاره کردم ایشان توقف کردند به من گفتند کجا هستسی؟ چرا کم پیدایی؟ گفتم حاج آقا گرفتاری دارم سپس به حاج آقا گفتم خبری شده است؟ آقای صادقی گفت امروز قرار است گردان ما عازم منطقه شود تا این حرف را از زبان آقای صادقی شنیدم ناگهان دلم هوایی شد گفتم حاجی من امروز به قصد کار خودم از خانه خارج شده ام ولی می خواهم به ترتیبی که هست امشب همراه شما عازم منطقه شوم ولی از وضعیت من که خبر دارید از عضویت سپاه استعفا داده ام، پرونده بسیجی ندارم آقای صادقی گفت بسیار خوب اگر می خواهی همراه ما بیایی مشکلی نیست ما ساعت هشت یا نه حرکت می کنیم می توانی کارهایت رادر این مدت انجام دهی گفتم بله می توانم خلاصه سریع از حاج آقا خداحافظی کردم و به نانوایی رفتم مقدار زیادی نان خریداری کردم و به منزل رفتم خانمم گفت چه خبر است چرا اینهمه نان خریده ای گفتم می خواهم عازم منطقه شوم خانمم گفت منطقه چه خبر است؟ تو که می خواستی دوباره جبهه بروی پس چرا استعفا دادی و از تشکیلات خارج شدی گفتم نمی دانم من همین امشب باید بروم سریع پیش آقای صادقی برگشتم گفتم حاج آقا من زمانی که استعفا دادم لباسها و پوتینهایم را نیز تحویل داده ام آقای صادقی گفت ایرادی ندارد با آقای مهدویان تماس گرفتند و حواله ای برای من نوشتند تا لباس و پوتین از انبار تحویل بگیرم. از اینکه می خواستم آن شب همراه آقای صادقی عازم منطقه شوم در پوست خودم نمی گنجیدم قرار بود دو یا سه ماه در خدمت ایشان باشم خلاصه آن شب راه افتادیم و در پادگان ظفر مستقر شدیم خلاصه پس از حدود دو ماه و نیم که مأموریتمان تمام شد به شهرستان باز گشتیم آن روز رفته بودم تا تسویه حسابم را بگیرم و به شهر خودمان برگردم (در ضمن در گردان به عنوان تسلیحات گردان خدمت می کردم) آقای صادقی به مجردی که متوجه شد می خواهم تسویه حساب بگیرم پیش من آمد و گفت دست نگه دار گفتم برای چه حاج آقا م که عضو سپاه نیستم باید تسویه حساب بگیرم آقای صادقی گفت درست است که شما مشکلات داری ولی آیا می توانی مشکلاتت را با خون شهدا عوض کنی؟ آیا می توانی پا روی خون شهیدان اسلام بگذاری؟ شما خودت از هر کسی بهتر می دانی که اکنون سپاه به نیرو احتیاج دارد یادم است در آن زمان سپاه نیروی افتخاری جذب می کرد. خلاصه اینقدر حاج آقا دلیل و برهان آورد که من راضی شدم ایشان طوری مرا راضی کرد که احساس مسئولیت کردم با تمام مشکلاتی که داشتم ولی به خاطر حاج آقای صادقی پذیرفتم که دوباره به عضویت سپاه در آیم من دوباره به سپاه خدمت کردن خودم را مدیون آقای صادقی می دانم.
ثبت دیدگاه