عشق شهادت
راوی محمد حسین صالحی تبار: وقتی نزدیک عملیات بدر شد آن مأموریتی که واگذار شد به گردان ما واقعاً مأموریت عجیبی بود . چون خط شکن بودیم و دستوری که در جلسه داده بودند . این بود که یکی از گردانهای شما که خط شکن است . اگر بتوانند 30 درصد سالم به خط برسند این خط شکسته خواهد شد . همان جا یادم هست شهید عابدی که انشاء ا... خدا درجات او را زیاد کند تشریف آورند و به برادران بسیجی و پاسدار اعلام کردند که چنین مأموریتی به او واگذار شده و آمادگی خیلی بالایی باید داشته باشیم و از برادران پاسدار سؤال کردند کسانی که مایلند صد درصد آماده شهادت هستند . آمادگی دارند که در این عملیات شرکت بکنند دستشان را بلند کنند یادم است این برادر ما همه دستها را بالا گرفتند و همه اعلام آمادگی کردند . شهید صادقی آنجا گفت که دستهایتان را بالا کنید . معلوم می شود که دلتان برای حوریها تنگ شده است . یک مزاح کوچکی کردند که برادر ها همه خندیدند و گفتند انشاء ا... خدا نصیب تو هم بکند . که بعد برای برادران بسیجی صحبت کردند که همه صد در صد اعلام آمادگی کردند و حدود بیست روزی آموزش آبی خاکی داشتیم که این شهید بزرگوار شهید صادقی فعالیت های خیلی زیاد داشت ، در عمر آموزش ، در عمر عقیدتی و در عمر بالا بردن سطح برادرها ، فکرشان را واقعاً باز کرد و عملاُ به بچه ها یاد می داد یعنی چیزی نبود که ایشان فقط با زبان بگوید و عمل نکند . در حقیقت آنچه که می گفت خودش عمل می کرد و این عملش باعث می شد و دیگر برادران پیر و این برادران بزرگوار باشند که اینها همه حقیقت پیروان خوب ولایت حق بودند و شب عملیات فرا رسید . شب بسیار عجیبی بود . خداوند بر درجات شهید بزرگوار عابدی بیفزاید . ایشان دستور دادند یکی از برادر ها به نام علی عابدی که در حال حاضر هستند که شما از این برادرانی که من می گویم فیلمبرداری کنید . گویا این شهید بزرگوار خودش در این عملیات به شهادت رسید . می دانست که همرزمانش آنهایی که در این عملیات شهید شوند چه کسانی هستند معرفی می کرد . تک تک این برادران بسیجی را و برادران پاسدار را که من جمله یکی از آن برادران بزرگوار که عکس زیادی از او می گرفتند و فیلمبرداری می کردند . برادر بزرگوارم سردار شهید صادقی بودند که شهید عابدی فرمود که این دفعه علی آقا هم کارش تمام است . باید برود جای همان حوریهایی که دلش تنگ شده است و ایشان هم دستش را بالا می کرد و می گفت : خدایا قسمت ما بکن نه اینکه برویم بهشت و خواستی بفرستی جهنم . هر کجا که خواستی بفرستی ما فقط برای رضای تو می خواهیم قدم برداریم و ما برای این دنیا نمی جنگیم تا اینکه شب عملیات فرار رسید ، برادر ها همه سوار قایقها شدند . حدود 35 ساعت در ادامه عملیات راه بود تا ما برویم به دشمن . شب اول حرکت کردیم آهسته در این تاریکی شب همه برادر ها و از او نیاز می کردند در روی آب لا به لای نیها راز و نیاز هایشان قطع نمی شد . دعا می خواندند قرآن می خواندند ، تلاوت دعا های وارد را می کردند . شب اول که حرکت کردیم نزدیکیهای صبح با کمین دشمن برخورد کردیم خوب مسلماُ ما نمی خواستیم شب اول در گیر شویم چون بنا بود که شب بعد ، عملیات شروع شود و شهید بزرگوار همراه یکی از گروها نهایی بود که بنا بود خط را بشکند و عملیات بکنند . ایشان فرمود بچه ها بروید داخل نیها و پناه بگیرید تا اینکه دشمن متوجه کار نشود روز بعد هم ادامه کار دادیم به خاطر اینکه کارهایمان عقب افتاده بود . اما برادر بزرگوارمان برادر صادقی فرمود که بچه ها وقتی هلیکوپتر ها و هواپیما های دشمن می آید شما فقط خدا را به یاد داشته باشید . ذکر خدا بگویید . یعنی ایشان به یقین رسیده بود که اگر بیاییم یاد خدا را فراموش نکنیم ، ذکر خدا را بگوییم ، دشمن ما را نخواهد دید چندین بار هلی کوپترها و هواپیما های دشمن آمدند بالای سر بچه ها ، بچه ها هم در آنجا در حدود 500 نفر بودند 120 تا قایق بود . بچه ها می رفتند داخل نیها و یک گونی به اندازه سرتا سر بدن درست کرده بودند . می کشیدند رویشان و شروع می کردند و جعلنا ... در حقیقت خداوند هم کمکشان می کرد و هر شب آنها می آمدند اما ما را ندیدند . تا اینکه شب عملیات شد و در آن آخر های شب اینها می آمدند ولی من را ندیدند . تا اینکه شب عملیات شد و در آن آخر های شب که بنا بود وارد خط دشمن شویم آمد خداحافظی کرد و به ما گفت : بناست شما ها بروید ما این گروهان دیگر قسمت چپ را ادامه بدهیم . نزد همه بچه ها آمد و تک تک حلالیت طلبید که اگر من شهید شدم من را حلال کنید و آن شب شب بسیار عجیبی بود . شب بود که این بزرگواران در حقیقت خدا را می دیدند در وجودشان احساس می کردند که باید دیگر از این دنیای فانی ، از این دنیایی که همه اش مادیات است بگذزند و بروند و رفتند .وقتی نزدیک عملیات بدر شد آن مأموریتی که واگذار شد به گردان ما واقعاً مأموریت عجیبی بود . چون خط شکن بودیم و دستوری که در جلسه داده بودند . این بود که یکی از گردانهای شما که خط شکن است . اگر بتوانند 30 درصد سالم به خط برسند این خط شکسته خواهد شد . همان جا یادم هست شهید عابدی که انشاء ا... خدا درجات او را زیاد کند تشریف آورند و به برادران بسیجی و پاسدار اعلام کردند که چنین مأموریتی به او واگذار شده و آمادگی خیلی بالایی باید داشته باشیم و از برادران پاسدار سؤال کردند کسانی که مایلند صد درصد آماده شهادت هستند . آمادگی دارند که در این عملیات شرکت بکنند دستشان را بلند کنند یادم است این برادر ما همه دستها را بالا گرفتند و همه اعلام آمادگی کردند . شهید صادقی آنجا گفت که دستهایتان را بالا کنید . معلوم می شود که دلتان برای حوریها تنگ شده است . یک مزاح کوچکی کردند که برادر ها همه خندیدند و گفتند انشاء ا... خدا نصیب تو هم بکند . که بعد برای برادران بسیجی صحبت کردند که همه صد در صد اعلام آمادگی کردند و حدود بیست روزی آموزش آبی خاکی داشتیم که این شهید بزرگوار شهید صادقی فعالیت های خیلی زیاد داشت ، در عمر آموزش ، در عمر عقیدتی و در عمر بالا بردن سطح برادرها ، فکرشان را واقعاً باز کرد و عملاُ به بچه ها یاد می داد یعنی چیزی نبود که ایشان فقط با زبان بگوید و عمل نکند . در حقیقت آنچه که می گفت خودش عمل می کرد و این عملش باعث می شد و دیگر برادران پیر و این برادران بزرگوار باشند که اینها همه حقیقت پیروان خوب ولایت حق بودند و شب عملیات فرا رسید . شب بسیار عجیبی بود . خداوند بر درجات شهید بزرگوار عابدی بیفزاید . ایشان دستور دادند یکی از برادر ها به نام علی عابدی که در حال حاضر هستند که شما از این برادرانی که من می گویم فیلمبرداری کنید . گویا این شهید بزرگوار خودش در این عملیات به شهادت رسید . می دانست که همرزمانش آنهایی که در این عملیات شهید شوند چه کسانی هستند معرفی می کرد . تک تک این برادران بسیجی را و برادران پاسدار را که من جمله یکی از آن برادران بزرگوار که عکس زیادی از او می گرفتند و فیلمبرداری می کردند . برادر بزرگوارم سردار شهید صادقی بودند که شهید عابدی فرمود که این دفعه علی آقا هم کارش تمام است . باید برود جای همان حوریهایی که دلش تنگ شده است و ایشان هم دستش را بالا می کرد و می گفت : خدایا قسمت ما بکن نه اینکه برویم بهشت و خواستی بفرستی جهنم . هر کجا که خواستی بفرستی ما فقط برای رضای تو می خواهیم قدم برداریم و ما برای این دنیا نمی جنگیم تا اینکه شب عملیات فرار رسید ، برادر ها همه سوار قایقها شدند . حدود 35 ساعت در ادامه عملیات راه بود تا ما برویم به دشمن . شب اول حرکت کردیم آهسته در این تاریکی شب همه برادر ها و از او نیاز می کردند در روی آب لا به لای نیها راز و نیاز هایشان قطع نمی شد . دعا می خواندند قرآن می خواندند ، تلاوت دعا های وارد را می کردند . شب اول که حرکت کردیم نزدیکیهای صبح با کمین دشمن برخورد کردیم خوب مسلماُ ما نمی خواستیم شب اول در گیر شویم چون بنا بود که شب بعد ، عملیات شروع شود و شهید بزرگوار همراه یکی از گروها نهایی بود که بنا بود خط را بشکند و عملیات بکنند . ایشان فرمود بچه ها بروید داخل نیها و پناه بگیرید تا اینکه دشمن متوجه کار نشود روز بعد هم ادامه کار دادیم به خاطر اینکه کارهایمان عقب افتاده بود . اما برادر بزرگوارمان برادر صادقی فرمود که بچه ها وقتی هلیکوپتر ها و هواپیما های دشمن می آید شما فقط خدا را به یاد داشته باشید . ذکر خدا بگویید . یعنی ایشان به یقین رسیده بود که اگر بیاییم یاد خدا را فراموش نکنیم ، ذکر خدا را بگوییم ، دشمن ما را نخواهد دید چندین بار هلی کوپترها و هواپیما های دشمن آمدند بالای سر بچه ها ، بچه ها هم در آنجا در حدود 500 نفر بودند 120 تا قایق بود . بچه ها می رفتند داخل نیها و یک گونی به اندازه سرتا سر بدن درست کرده بودند . می کشیدند رویشان و شروع میوقتی نزدیک عملیات بدر شد آن مأموریتی که واگذار شد به گردان ما واقعاً مأموریت عجیبی بود . چون خط شکن بودیم و دستوری که در جلسه داده بودند . این بود که یکی از گردانهای شما که خط شکن است . اگر بتوانند 30 درصد سالم به خط برسند این خط شکسته خواهد شد . همان جا یادم هست شهید عابدی که انشاء ا... خدا درجات او را زیاد کند تشریف آورند و به برادران بسیجی و پاسدار اعلام کردند که چنین مأموریتی به او واگذار شده و آمادگی خیلی بالایی باید داشته باشیم و از برادران پاسدار سؤال کردند کسانی که مایلند صد درصد آماده شهادت هستند . آمادگی دارند که در این عملیات شرکت بکنند دستشان را بلند کنند یادم است این برادر ما همه دستها را بالا گرفتند و همه اعلام آمادگی کردند . شهید صادقی آنجا گفت که دستهایتان را بالا کنید . معلوم می شود که دلتان برای حوریها تنگ شده است . یک مزاح کوچکی کردند که برادر ها همه خندیدند و گفتند انشاء ا... خدا نصیب تو هم بکند . که بعد برای برادران بسیجی صحبت کردند که همه صد در صد اعلام آمادگی کردند و حدود بیست روزی آموزش آبی خاکی داشتیم که این شهید بزرگوار شهید صادقی فعالیت های خیلی زیاد داشت ، در عمر آموزش ، در عمر عقیدتی و در عمر بالا بردن سطح برادرها ، فکرشان را واقعاً باز کرد و عملاُ به بچه ها یاد می داد یعنی چیزی نبود که ایشان فقط با زبان بگوید و عمل نکند . در حقیقت آنچه که می گفت خودش عمل می کرد و این عملش باعث می شد و دیگر برادران پیر و این برادران بزرگوار باشند که اینها همه حقیقت پیروان خوب ولایت حق بودند و شب عملیات فرا رسید . شب بسیار عجیبی بود . خداوند بر درجات شهید بزرگوار عابدی بیفزاید . ایشان دستور دادند یکی از برادر ها به نام علی عابدی که در حال حاضر هستند که شما از این برادرانی که من می گویم فیلمبرداری کنید . گویا این شهید بزرگوار خودش در این عملیات به شهادت رسید . می دانست که همرزمانش آنهایی که در این عملیات شهید شوند چه کسانی هستند معرفی می کرد . تک تک این برادران بسیجی را و برادران پاسدار را که من جمله یکی از آن برادران بزرگوار که عکس زیادی از او می گرفتند و فیلمبرداری می کردند . برادر بزرگوارم سردار شهید صادقی بودند که شهید عابدی فرمود که این دفعه علی آقا هم کارش تمام است . باید برود جای همان حوریهایی که دلش تنگ شده است و ایشان هم دستش را بالا می کرد و می گفت : خدایا قسمت ما بکن نه اینکه برویم بهشت و خواستی بفرستی جهنم . هر کجا که خواستی بفرستی ما فقط برای رضای تو می خواهیم قدم برداریم و ما برای این دنیا نمی جنگیم تا اینکه شب عملیات فرار رسید ، برادر ها همه سوار قایقها شدند . حدود 35 ساعت در ادامه عملیات راه بود تا ما برویم به دشمن . شب اول حرکت کردیم آهسته در این تاریکی شب همه برادر ها و از او نیاز می کردند در روی آب لا به لای نیها راز و نیاز هایشان قطع نمی شد . دعا می خواندند قرآن می خواندند ، تلاوت دعا های وارد را می کردند . شب اول که حرکت کردیم نزدیکیهای صبح با کمین دشمن برخورد کردیم خوب مسلماُ ما نمی خواستیم شب اول در گیر شویم چون بنا بود که شب بعد ، عملیات شروع شود و شهید بزرگوار همراه یکی از گروها نهایی بود که بنا بود خط را بشکند و عملیات بکنند . ایشان فرمود بچه ها بروید داخل نیها و پناه بگیرید تا اینکه دشمن متوجه کار نشود روز بعد هم ادامه کار دادیم به خاطر اینکه کارهایمان عقب افتاده بود . اما برادر بزرگوارمان برادر صادقی فرمود که بچه ها وقتی هلیکوپتر ها و هواپیما های دشمن می آید شما فقط خدا را به یاد داشته باشید . ذکر خدا بگویید . یعنی ایشان به یقین رسیده بود که اگر بیاییم یاد خدا را فراموش نکنیم ، ذکر خدا را بگوییم ، دشمن ما را نخواهد دید چندین بار هلی کوپترها و هواپیما های دشمن آمدند بالای سر بچه ها ، بچه ها هم در آنجا در حدود 500 نفر بودند 120 تا قایق بود . بچه ها می رفتند داخل نیها و یک گونی به اندازه سرتا سر بدن درست کرده بودند . می کشیدند رویشان و شروع می کردند و جعلنا ... در حقیقت خداوند هم کمکشان می کرد و هر شب آنها می آمدند اما ما را ندیدند . تا اینکه شب عملیات شد و در آن آخر های شب اینها می آمدند ولی من را ندیدند . تا اینکه شب عملیات شد و در آن آخر های شب که بنا بود وارد خط دشمن شویم آمد خداحافظی کرد و به ما گفت : بناست شما ها بروید ما این گروهان دیگر قسمت چپ را ادامه بدهیم . نزد همه بچه ها آمد و تک تک حلالیت طلبید که اگر من شهید شدم من را حلال کنید و آن شب شب بسیار عجیبی بود . شب بود که این بزرگواران در حقیقت خدا را می دیدند در وجودشان احساس می کردند که باید دیگر از این دنیای فانی ، از این دنیایی که همه اش مادیات است بگذزند و بروند و رفتند . کردند و جعلنا ... در حقیقت خداوند هم کمکشان می کرد و هر شب آنها می آمدند اما ما را ندیدند . تا اینکه شب عملیات شد و در آن آخر های شب اینها می آمدند ولی من را ندیدند . تا اینکه شب عملیات شد و در آن آخر های شب که بنا بود وارد خط دشمن شویم آمد خداحافظی کرد و به ما گفت : بناست شما ها بروید ما این گروهان دیگر قسمت چپ را ادامه بدهیم . نزد همه بچه ها آمد و تک تک حلالیت طلبید که اگر من شهید شدم من را حلال کنید و آن شب شب بسیار عجیبی بود . شب بود که این بزرگواران در حقیقت خدا را می دیدند در وجودشان احساس می کردند که باید دیگر از این دنیای فانی ، از این دنیایی که همه اش مادیات است بگذزند و بروند و رفتند .
ثبت دیدگاه