تواضع و فروتني
راوی ابوالحسن دباغان: یک روز جمعه برای آب مانده بودیم. یعنی این که گردان آب نداشت و ایشان گفت: دباغ حاضری برویم آب بیاوریم؟ گفتم: چرا شما بیایید.گفت: حالا چه فرقی می کند. یک دفعه هم نوبت من شده. من می روم آب می آورم. گفتم: عیب ندارد. ما رفتیم تا نگو آب را برویم. و به هر حال از محلی که آب آشامیدنی بود، تانکر را پر کردیم و برگشتیم که خوب این حرکتش با توجه به مسئولیتی که داشت در روحیة بچه های دیگر بود.
ثبت دیدگاه