شناسه: 159077

خاطرات جنگي

راوی علی صلاحی: در سال (61) برای سومین مرتبه به جبهه اعزام شدم.از کلیة شهر های استان خراسان حدود200 نفر به جبهه اعزام شدیم ، که ما را به پادگان شش دار (شش دار) بردند و در آن فصل از سال ،هوا بسیار سرد بود. چند روزی آنجا بودیم تا اینکه یک روز از بلند گوی تیپ امام جواد (ع) اعلام شد ، کلیة برادران پاسداری که تا کنون سازماندهی نشده اند به چادر پرسنلی مراجعه فرمایند . همه جلوی چادر جمع شدیم. اکثر بچه ها از شهر نیشابور بودند. من و یک نفر دیگر از گناباد بودیم و خیلی غریب در کنار چادر پرسنلی نشستیم . ناگهان شخصی آمد و کنار ما نشست . و شروع کرد به صحبت کردن و پرسید : برادران اهل کجایید؟ گفتیم : شهر گناباد . گفت : چرا اینقدر ساکت هستید؟ گفتیم : خوب ما دو نفر هستیم ، در این جمع ناگزاریم سکوت اختیار کنیم . گفت : نه ، همه ما برادران با همدیگر یکی هستیم . در همین هنگام برادران پرسنلی تیپ آمدند و برای بچه ها صحبت کردند و فرم سازماندهی را اعلام کردند من به عنوان معاون گردان منصوب شدم و برادری که از قبل کنارم نشسته بود و تازه با هم دوست شده بودیم وقتی اسمش را صدا زدند فهمیدم نامش علی صادق اهل نیشابور و مسءلیتش فرمانده گروهان یکی از گروهانهای گردان ماست . بعد از اینکع بچه ها مرخص شدند من به داخل چادر فرماندهی رفتم و از برادران پرسیدم : فرمانده گردان ما کیست ؟ گفتند : برادر علی اکبر بشنیجی است و هم اکنون ایشان به خط رفته اند . بعد به سراغ برادر علی صادقی رفتم و او را پیدا کردم و از او خواستم مقداری از خصوصیات فرمانده گردان برایم بگوید و فردا صبح قرار شد نیرو های هر گردان برای نرمش و دو صبهگاهی به میدان بیایند . من غافل از اینکه فرمانده گردان از خط برگشته است وارد چادر برادران نیشابور شدم و بعد از سلام علیک به برادر صادقی گفتم : به تمام برادران اعلام کنید به میدان صبحگاه تشریف بیاورند برادران داخل چادر گفتند : چه کسی دستور داده است . گفتم : فرمانده گردان ! پس گفتند این حرف تمام برادران شروع به خنده کردند . من ناراحت شدم . ناگهان برادر صادقی گفت : برادران ساکت ! بعد بیرون آمد و من را صدا زد و گفت : این هم از کسانی که من را برادری می خوانند گفت : اشکالی ندارد . فقط در جریان باشید که فرمانده گردان آمده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه