دوران تحصيل
راوی طیبه صادقی: سال اول راهنمایی من و برادرم علی در یک مدرسه بودیم. علی چون خیلی به ورزش فوتبال علاقه داشت از مدرسه که برمی گشت شروع به بازی می کرد. یک روز طبق معمول برادرم علی بعد از برگشتن از مدرسه رفت و به بازی فوتبال پرداخت. روز بعد درس انگلیسی داشتیم. علی چون تکالیف درسیش را نتوانسته بود انجام دهد به همین دلیل دفتر انگلیسی مرا با خودش برده بود. زمانیکه خانم معلم دفتر را نگاه کرده بودند خط مرا شناخته و یک صفر بزرگ وبه علی داده بود. زنگ بعد خودم با همان خانم معلم درس انگلیسی داشتم. خانم معلم وقتی گفت دفترهای تکالیفتان را روی میز بگذارید تا ببینم، من هر چه داخل کیفم را نگاه کردم دفترم را ندیدم. خانم معلم یک صفر هم به من داد. ظهر که به خانه برگشتم دیدم دفترم داخل کمد و در جای خودش است. با خودم گفتم: خدایا من امروز دفترم را فراموش کردم و به مدرسه نبردم. بعد برادرم علی آمد و گفت: خواهر مرا ببخش، من دفتر شما را به مدرسه برده بودم. به همین خاطر معلم به هردو نفرمان صفر داد. من از شما عذر می خواهم.
ثبت دیدگاه