شناسه: 159080

خبر شهادت

راوی غلامعلی صادقی: بعد از عملیات اولین گردانی که آمادگی خود را برای تک دشمن در منطقه عمران اعلام کرد، گردان امام حسین (ع) بود. پسرم علی صادقی ساعت 12 نیروها را جمع و آنها را سوار کامیون نمودند تا به منطقه بروند. من هم چون منطقه کوهستانی بود دو جفت چکمه تحویل گرفتم. یک جفت را جلوی پای علی گذاشتم که او بپوشد. در همین هنگام علی جفت دیگر چکمه را در دست من دید و گفت: جفت دیگر چکمه را برای که می خواهی؟ گفتم: برای خودم می خواهم. علی گفت: مگر قرار است شما را هم همراه خودم ببرم. گفتم: پسر من این همه راه آمده ام اینجا چکار کنم. بعد توضیح داد و گفت: پدر جان من شما را از نیشابور آورده ام که یاسر و سمیه را به نیشابور ببرید. من در آن موقع حرفهایش را درک نکردم که او چه می گوید. برای دومین مرتبه به رضا بالاور معاون گردان ایشان گفتم: آقا رضا شما واسطه شوید که پسرم علی راضی شود مراهم با خودتان ببرید. آقا رضا گفت: حاج آقا ناراحت نشوید. زمانیکه قرار شد بقیه گردان را ببریم، همه باهم می رویم. بعد خداحافظی کردند و رفتند. صبح قرار شد مابقی گردان حرکت کنند در ابتدا آقا رضا بالاور گفت اشکال ندارد شما را با خودمان می بریم. ولی بعدا گفت: علی آقا مرا قسم داده است که حاج آقا (پدرم) را به خط نیاورید خلاصه موفق نشدم که همراه نیروها به خط بروم. 48 ساعت از اعزام نیروها گذشته بود و من جلوی مقر گردان روی جدول کشتارگاه مهاباد نشسته بودم یکی از بچه ها از خط برگشت. از او سئوال کردم از خط چه خبر داری؟ آن برادر اهل نیشابور نبود _ بعد آمد و بغل دست من نشست و گفت: حاج آقا تنها نشسته ای؟ گفتم: ایام ماه مبارک رمضان است چه کنم باید نشست و دعا کرد گفت حاج آقا اجازه می دهید تا مهاباد بروم. گفتم: من کاره ای نیستم که به شما اجازه بدهم. گفت: می خواهم فقط یک جعبه شیرینی بگیرم. ایشان به مهاباد رفت. زمانیکه برگشت من به اتفاق تعدادی از برادران که اکثراً هم غریبه بودند در داخل اتاق نشسته بودیم که او آمد و نشست. بعد از چند دقیقه جعبه شیرینی را جلوی من آورد و گفت: حاج آقا از این شیرینی ها بردارید و بخورید. گفتم: من افطار کرده ام. در دومین مرتبه که تعارف کرد، اظهار داشت حاج آقا این شیرینی شهادت علی آقاست، بردارید. بچه ها گفتند: حاج آقا این برادر شوخی می کند، موجی شده است. ولی آن برادر گفت: من مجبور هستم این حقیقت را به حاج آقا بگویم. صبح من به مقر تیپ رفتم در آنجا با بچه های مشهد صحبت کردم. و به آنها گفتم: تعدادی از برادران می گویند که علی به شهادت رسیده است. برادران گفتند: نه این خبر دروغ است. آن روز به من جوابی ندادند. روز بعد به مقر تیپ رفتم. برادر دهجوریان که مسئول بسیج آن زمان بود مرا سوار کرد و از تیپ به گردان رفتیم. پس از مدتی مجددا مرا سوار ماشین کرد به محض اینکه می خواست حرکت کند گفتم: ساک علی را بردارم. ایشان گفت: نخیر، خود علی آقا ساکشان را می آورند. گفتم: من که همه چیز را خبر دارم. گفتند: اگر خبر دارید بروید و ساکش را بردارید من رفتم و ساک پسرم علی صادقی را برداشتم و دوباره به مقر تیپ برگشتیم و تا ظهر آنجا بودیم ساعت 12 الی 15 (3 بعداز ظهر) از مقر تیپ خارج و شب را در ارومیه بودیم بعد بچه ها و همسر پسرم را برداشتم و به تبریز آمدیم صبح هم با هواپیما به مشهد آمدیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه