خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی مریم خوردوئی: ده روز از رفتن پسرم علی صادقی به جبهه می گذشت که شب خواب دیدم پسرم علی از بالای پشت بام به زمین افتاد و من هم یک کاسه آب برداشتم تا درون دهان او بریزم و او را به هوش بیاورم. بعد از چند دقیقه دیدم بهوش نیامد یک پارچه آستری را خیس کردم و روی لبانش گذاشتم. یک دفعه به این فکر افتادم نکند این پارچه جلوی نفس کشیدن او را گرفته باشد و او خفه شده باشد، سریع پارچه را از روی لبانش برداشتم. در همین حین از خواب بیدار شدم. به پسر دیگرم گفتم: فکرکنم برادرت علی طوری شده یا اینکه پدرت مریض شده است. پسرم گفت: مادر ناراحت نباشید و عجله نکنید! ساعت 11 صبح درب می زدند وقتی درب را باز کردم دیدم حاج آقا (همسرم) با دو عدد ساک به همراه همسر پسرم علی هم دو فرزندش را بغل کرده است. من به حاج آقا گفتم: علی کجا رفته است؟ گفت: علی به مأموریت رفت من هم بچه ها را آوردم. چند روزی به من چیزی نگفتند تا اینکه جنازه پسرم علی صادقی را به نیشابور آوردند و تشییع کردند.
ثبت دیدگاه