تدبير نظامي و مديريت
راوی محمد صفری: خاطره ای را که می خواهم عرض کنم برمی گردد به زمان عملیات کربلای 5 در زمان عملیات کربلای 5 ما گردان رسول ا... بودیم. در یک مرحله، مرحله اول گردان به سمت جزیره بوارین عملیات انجام دادیم و عملیات با موفقیت تمام شد و چند روزی به ما استراحت دادند. فرمانده بزرگوار لشکر حاج باقر گفتند که سریع فرمانده گردان ها برگردید به شهرستان به آنجا بروید. بچه های بسیج را جمع و جور کنید که عملیات ادامه دارد، زود برگردید. باهم به شهرستان برگشتیم. طبق وظیفه در روستا، دوستان و بچه ها را مجدد فراخوانی کردیم و سروسامان دادیم و با یک گردان نیرو مجدد به اهواز و به خط برگشتیم. تاریخ 12/ 12/ 65 بود. در واقع مرحله دومی بود که گردان ما در عملیات کربلای 5 می خواست وارد عمل بشود. غروب روز یازدهم بود. روز 12/ 12/ 65 به اتفاق تعدادی از کادرها برای توجیه خط عازم خط شدیم. وقتی که می خواستیم به خط برویم چون مسیر طولانی بود، قسمتی را با وسیله و قسمتی را پیاده رفتیم. در یک جایی از خط برادر بزرگوارمان سردار خضرایی به سراغ من آمدند و با یک حالت خاص و عجیبی گوشه خلوتی را در واقع گیر آوردند و چند دقیقه ای را باهم صحبت کردیم. ایشان یک حالت خاصی داشت و اشک هایش از گونه هایش سرازیر بود با یک حالت التماس به من گفت: برادر صفری سلام مرا به شهدا و شهید ستوده برسان و به شهدا بگو که از ما یادشان نرود ما جا ماندیم، ما را فراموش نکنند. خلاصه دست ما را بگیرند. بعد در ادامه اش هم یک دفترچه یادداشتی داشت از جیبش درآورد و گفت: فلانی شما بیا در دفترچه من بنویس اگر به شهادت رسیدی من را هم شفاعت کنی، من به ایشان گفتم: خوب حالا این بحث و حرف خوبی هست. اون زمان در جبهه هم رسم بود که باهم دست برادری می دادند و در احادیث و روایات هم هست. هر کس به شهادت برسد دوستش را هم شفاعت کند. من به ایشان گفتم: خوب حرفی نیست من برای شما می نویسم. منتهی بیا اول باید دست برادری بدهیم. صیغه برادری بخوانیم. خوب اگر شما به شهادت رسیدی شما من را شفاعت کنی. اگر من هم توفیق شهادت داشتم من شفیع شما باشم. ایشان گفت: نه فقط شما بیا بنویس که اگر شهید شدی من را شفاعت کنی و مرتب هم تکرار می کرد. با یک حالت التماس تو را بخدا بیا بنویس. خلاصه کار ندارم. این دیدار ما بود و باهم دست برادری دادیم و به همین شرط قرار شد که همدیگر را شفاعت کنیم. ما رفتیم خط. آن زمان فرمانده محور عملیاتی خط شهید بزرگوار صادقی جوادی بودند ایشان هم عمری را در جبهه ها صرف کرده بودند و در واقع استادی بودند. وقتی که به خط رسیدیم ما را به خط بردند و عراقی ها را نشان دادند. کاملا توجیه کردند. سفارشاتی که لازم بود به ما کردند و تذکراتی که لازم بود دادند و ما را نسبت به خط توجیه کردند. سپس برگشتیم. آن شب نیروها را بردیم پای کار و عملیات انجام شد و با راهنمایی و هدایت خوبی که شهید صادقی جوادی داشت خط دشمن شکست و ما به آن اهدافمان رسیدیم. اما صبح زود بعد از حدود ساعت های 10 _ 9 بود. خبر رسید که برادر عزیزمان صادقی جوادی به ندای حق لبیک گفتند و به شهادت رسیدند. ما هم خلاصه آمدیم تا جایی که می شد کمک کردیم و بالاخره در بحث انتقال ایشان و کارهای دیگر کمک شد و ایشان به رحمت ایزدی پیوست. این جریان گذشت پس از مدتی که ایشان به شهادت رسید من سراغ برادر عزیزمان خضرایی را گرفتم و از ایشان پرسیدم که چه بود. آن شب چرا شما اینقدر اصرار داشتی که من چنین یادداشتی بنویسم و شفاعت کنم شما را چی بود که اینقدر اصرار کرد که به شهدا سلام برسان گفت: راستش شب قبلش شهدا را در خواب دیدم، شهید حسن ستوده را خواب دیدم ضمن اینکه با ایشان احوال پرسی کردیم و مدتی را باهم بودیم در همان عالم خواب ایشان به من سفارش کرد که فلانی یکی از دوستان پیش ما می آید اگر پیامی، سفارشی داری بگو و ایشان آن پیام را برای ما می آورد و من فکر کردم خوب چون شما گردانی هستید که امشب می خواهید عمل کنید احتمال می دادم که شما آن دوست باشی که به شهادت برسی. به همین خاطر بود که من خیلی اصرار داشتم که شما آن یادداشت را برایم بنویسید. اما اصلا از شهید صادقی جوادی غافل بودم. اصلا فکرم روی این نبود که یک دوست هم ایشان هست. ولی حالا فهمیدم که آن یک دوست، دوست واقعی شهید صادقی جوادی بوده کاش به سراغ ایشان می رفتم و می گفتم که پیام و سلام مرا به شهدا برساند. بله در واقع شهید صادقی جوادی یک دوست بود یک فرزند جنگ بود، روحش شاد و یادش گرامی باد.
ثبت دیدگاه