شناسه: 159331

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی کلثوم عبدی: پدر بزرگ محمود تعریف می کرد : ((یک شب خواب دیدم محمود دم در باغ بزرگی که بسیار زیباست روی یک صندلی نشسته است ویک تسبیح هم در دست اوست و در حال ذکر گفتن است زمانیکه خواستم وارد باغ شوم محمود مرا راه نداد و گفت پدر جان باید بلیط تهیه کنی من اینجا مسئولم هر که بلیط دارد راه بدهم شما بروید از طبقه پایین بلیط تهیه فرمائید تا بتوانید وارد شوید اما بدانید که به این زودیها بلیط به شما نمی دهند بعدا پدر بزرگ می گفت محمود مرا راه نداد پس به همین دلیل من خوب می شوم و سلامتی ام را بدست می آورم وهمین طور هم شد و پدر بزرگش با وجود مریضی بسیار بدی که داشت حالش خوب و از مرگ نجات پیدا کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه