شناسه: 159535

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از سکینه شیردل : چند سال بعد از اینکه خبر شهادت پدرم را دادند، یک بار خواب دیدم با یکی از دوستانم در یک بیمارستان نشسته بودیم. دو نفر پرستار آمدند و کنار ما نشستند. پرستارها داشتند درباره مریضها صحبت می کردند. در میان صجبتهایشان اسمی از یک شهید بنام شیرمحمد شیر دل بردند.من خیلی تعجب کردم، با خود فکر کردم، نکند که این شهید پدر من باشد. از پرستارها پرسیدم: این شهید الآن کجاست؟ آنها گفتند: ما نمی دانیم کدام اتاق هستند. فقط همین قدر می دانیم که ایشان جایی هستند که هیچ کس نمی تواند به آنجا برود. من از اینکه نمی تو انستم به دیدار پدرم بروم . خیلی ناراحت بودم. از خدا خواستم که به من کمک کند.یک بار دیدم روی همین صندلی که نشسته بودم ، به طرف بالا حرکت کردم و وارد اتاق پدرم شدم. دیدم اتاقی خیلی زیبا و تزئین شده و در آن بوی خیلی مطبوعی پیچیده بود.آنجا پدرم را دیدم که روی تخت دراز کشیده بود. وقتی به او نزدیک شدم مرا بغل کرد وبوسید. من از اینکه 11سال پدرم را ندیده بودم خیلی خوشحال بودم . فکر نمی کردم که بعد از این همه سال مرا بشناسد، ولی ایشان مرا شناخت. بعد چند ساعتی را باهم درد دل کردیم. من از پدرم پرسیدم : آیا من می توانم بچه های دیگر را هم اینجا بیاورم.پدرم گفت: بله، اشکال ندارد. بعد من بقیه بچه هارا هم آنجا بردیم و چندید ساعت با همدیگر نشستیم. بعدش هم از خواب بیدار شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه