شناسه: 159883

عشق به جهاد

علی شفیعی را کمتر پشت جبهه می دیدم از زمانی که جنگ شروع شد ایشان بیشتر وقتش را در جبهه می گذراند. در سال 61 من هم به جبهه ـ در منطقه بستان ـ رفتم. برگشت ما به مشهد مصادف شد با ایام عید، وقتی به مشهد رسیدیم چند تن از برادران پایگاه به استقبال آمده بودند آقای شفیعی هم آنجا بود. خیلی تعجب می کردم چون شبهای عملیات بود و آقای شفیعی هم مشهد بود اصلاً سابقه نداشت توی ایستگاه متوجه شدم ایشان صحبت نمی کند با خودم گفتم شاید کدورتی از من دارد که صحبت نمیکند من هم چیزی نگفتم مدتی گذشت در راه حرکت می کردیم بالاخره گفتم علی آقا چه شده است شما که همیشه سر حال بودید و خنده از لبانت دور نمی شد چرا اینقدر ساکت هستید از دست من ناراحتید؟ یکی از دوستانم گفت خبر نداری؟ گفتم نه چه شده است؟ گفت: ایندفعه اینقدر شوخی کرده است که صدام دیگر دهانش را بست گفتم علی دهانت را نشان بده ببینم. دهانش را باز کرد دیدم تمام فکش را با سیم بسته اند و هیچ صحبتی نمی تواند بکند به دهان ایشان ترکش اصابت کرده بود بعد به شوخی گفتم مگر مجروحیتی، چیزی برای شما پیش آید تا شما را در مشهد ملاقات کنیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه