شناسه: 159892

رقت قلب

دوستی داشتم که به فیض عظیم شهادت رسیده بود از شهادت دوستم 40 روز نگذشته بود که پدرش هم شهید شد. برای مراسم ایشان به همراه آقای شفیعی به بهشت رضا رفته بودیم - گاهی وقتها با علی شفیعی شوخی می کردم ایشان می گفت من سنگدل هستم هر کار کنید اشک من را نمی توانید ببینید- در مراسم گفتند مداح نداریم. مانده بودند که چه کار کنند. علی شفیعی گفت: من الان می آیم رفت و یکی از برادران سپاهی را که نوحه می خواند آورد. در حین مداحی این آقا ناخود آگاه نگاهم به علی افتاد. دیدم اشکهایش از گونه هایش سرازیر است تا آن موقع اشک علی را ندیده بودم. تعجب می کردم. این که می گفت: من هیچ وقت گریه ام نمی گیرد حالا چگونه دارد گریه می کند. به نظرم ایشان تحت تاثیر جو شهادت قرار گرفته بود. عجیب علاقه داشت که شهید شود. چتد روز بعد هم به جبهه رفت و دیگر ایشان را ندیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه