شناسه: 159898

آخرین وداع با دوستان

یادم است آخرین باری که آقای علی شفیعی را دیدم بعد از نماز مغرب و عشا بود. نماز که تمام شد با همدیگر از مسجد محله خارج شدیم و مقداری از راه را در حال صحبت کردن با هم طی کردیم. موقع خداحافظی به من گفت: ممکن است دیگر نبینمت. گفتم دوباره داری شوخی می کنی ـ علی شفیعی بسیار شوخ طبع بود بقدری که حرف جدی اش هم مشخص نبود ـ گفت: نه شوخی نم کینم. شاید این بار که به جبهه می روم مجروح شوم و اگر توفیق داشتم به فیض عظیم شهادت نائل گردم ان شاءالله این بار خداوند مرا پاک کند صورتش را بوسیدم و گفتم: آرزوی من هم شهادت است. شاید من هم شهید شوم بالاخره اگر هم هر کدام زودتر رفتیم دیگری را شفاعت کنیم. به هر حال ایشان این توفیق را یدا کرد و شهید شد ولی من ماندم نمی دانم مصلحت خداوند چه بود. اینقدر این شهید به خداوند نزدیک شده بود که می دانست که به شهادت نزدیک است و قبل از شهادتش از دوستانش خداحافظی می کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه