خاطرات سیاسی
ایام انقلاب بود به مناسبت شب های محرم مراسمی در مسجد ابوریحان که محل فعالیتهایمان نیز بود برگزار شده بود بعد از مراسم به همراه تنی چند از دوستان از جمله علی شفیعی در راه بازگشت به منزل بودیم در بین راه با صدای بلند شعار می دادیم و حرکت می کردیم ساعت حدود یازده شب بود. شایعاتی هم آن زمان بین مردم پیچیده بود از این قبیل که سربازان اسرائیلی برای کمک به رژیم طاغوت و سرکوبی مردم به ایران آمده اند. ناگهان دو تا جیپ دیدیم که در فاصله ای حدود سیصد چهارصد متری ما در حال حرکتند ماشین ها پر از سرباز بود که همه مسلح بودند. صدای ما هم خیلی بلند بود. اینها متوجه ما شده بودند به اطراف که نگاه کردیم خرابه ای را مشاهده کردیم جایی امن تر از آنجا به ذهنمان نمی رسید ، سریع دویدیم و داخل خرابه شدیم از دو ماشین یکی رد شد ولی دیگری جلوی خرابه متوقف شد خیلی نگران بودیم شش سرباز از آن پیاده شدند. حدس می زدند که ما داخل خرابه باشیم چون حدود پنجاه متر بیشتر با خیابان فاصله نداشت با خودمان فکر می کردیم اگر اینها داخل شوند در آن تاریکی ما را به رگبار هم ببندند کسی متوجه نخواهد شد. در همین افکار بودم که ناگهان دیدم علی شفیعی در حال دویدن است سر و صدا هم میکرد که سربازان را متوجه خود کند آقای شفیعی تا احساس کرد سربازان دارند به ما نزدیک می شوند سریع تصمیم خود را می گیرد و بدون هماهنگی جان خود را به خطر می اندازد تا بقیه گرفتار نشوند. سربازان که متوجه علی شده بودند همه سوار ماشین شدند و دنبال ایشان رفتند از خرابه بیرون آمدیم و با چشم تعقیب می کردیم نمی شد دنبالشان برویم به هر حال شفیعی این کار را برای نجات ما انجام داده بود اگر ما هم دنبال آنها می رفتیم و گیر می افتادیم به شکلی فداکاری این شهید بزرگوار اسلام را به هدر داده بودیم. به هر حال سریع متفرق شدیم بچه ها همه ورزشکار بودند و کفش ورزشی به پا داشتند و از یک آمادگی بدنی مناسبی برخوردار بودند علی شفیعی هم دونده خوبی بود و توانست از دست سربازان مسلح فرار کند بچه ها به شوخی به فرار ایشان " فرار بزرگ" می گفتند خلاصه با فداکاری و ایثاری که آقای شفیعی آن شب از خود نشان داد جان تمام بچه ها را نجات داد و این نشان از روح جوانمردی و ایثار ایشان بود آقای شفیعی با اعمالش به ما درس می داد.
ثبت دیدگاه