شناسه: 159904

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

مادر آقای شفیعی تازه منزلش را عوض کرده بود یک شب علی را در خواب دیدم بعد از شهادت ایشان ،گفتم :علی مادرت از اینجا رفته است با شوخی به من گفت ،مگر من مشهد را یاد ندارم که حالا تو می خواهی خانه مان را به من یاد بدهی .گفتم تو همین جا نیم ساعت بنشین گفت تو،که مرا می شناسی،آدمی نیستم که صبر داشته باشم ،فقط بگو کدام منطقه رفته اند .خودم می روم گفتم نه شما بنشین همینجا ،شما پیدا نمیکنی ناگهان ازخواب بیدار شدم اینقدر از ایشان خاطره خوش دارم که حتی وقتی خواب هم می دیدم ایشان با لبخند وشوخی بود

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه