شناسه: 159911

تعاون و همکاری

یادم است آقای شفیعی و خواهرم اسباب کشی داشتند و منزلشان را عوض کرده بودند. من هم برای کمک از صبح به منزل جدیدشان رفته بودم. شب خواهرم غذا درست کرد. لوازم و اثاثیه به هم ریخته بود و هیچ چیزی هنوز سر جایش نبود. یک لقمه خوردم، دیدم غذا قابل خوردن نیست. طعم بدی داشت. چیزی نگفتم. کنار آمدم و گفتم که سیر هستم، فکر می کنم شهید شفیعی متوجه شد که من با تمام گرسنگی به خاطر بد طعمی غذا از سر سفره بلند شده ام. ایشان برای اینکه خانمش ناراحت نشود شروع کرد به تعریف از غذا و تا لقمة آخر غذایش را خورد و مرتب می گفت: به به چه غذای خوشمزه ای. خلاصه آن شب آقای شفیعی با این حرکتش به من درس آموزنده ای داد. ایشان خیلی به همسرش احترام می گذاشت و می خواست با تعریفی که از غذا می کرد، خستگی را از تن خواهرم بیرون کند. بسیار کم توقع بود و هر چه را که سر سفره می دید با خنده می خورد و خدا را شکر می کرد

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه