شناسه: 159912

فکاهی شوخ طبعی

آقای شفیعی بسیار اهل شوخی و مزاح بود. در تمامی اوقات، حتی در شرایط سختی که پیش می آمد دست از شوخی بر نمی داشت. خانه خواهرم طلاب بود قرار بود اسباب کشی کنیم و به منزل مادرمان در چهارراه شهدا نقل مکان کنیم. علی شفیعی علاقه زیادی به چای داشت و دوست داشت همیشه چای حاضر و مهیا باشد من هیچگاه عصبانیت شهید شفیعی را تا آن روز ندیده بودم با خودم فکر می کردم اگر روزی برای ایشان دعوایی پیش آید علی می ایستد و می خندد چون چهره بسیار خندانی داشت و هرگز ندیده بودم اخمهایش در هم برود. خلاصه دیدم کمی اوقاتش تلخ است. خواهرم هم عصبانی بود. با تعجب از خواهرم پرسیدم چه شده است؟ من تا حالا علی را این طور ندیده بودم. خواهرم با ناراحتی گفت: در این موقعیت اسباب کشی هوس چای کرده است. هیچ وسایلی هم دم دست نیست که بشود با آن چای درست کرد نه قوری، نه کتری، هیچی. گفتم: قوری دم دست نداری؟ گفت: نه. اطراف را نگاه کردم، یک کاسه خیلی کثیف به چشم خورد، گفتم: قوری نیست. این کاسه که هست. خواهرم گفت: اگر داخل این کاسه برای خودت چای درست کنم می خوری؟ گفتم: شما درست کن دیگر کاری نداشته باش. ـ شهید شفیعی هم گفته بود تا به من چای ندهید من هم کار نمی کنم ـ خلاصه خواهرم داخل همان کاسه خراب چای درست کرد و به ایشان داد. شهید شفیعی هم بسیار خندان چای را خورد و گفت: حالا برایتان کوه را هم جابه جا می کنم. من از خنده اشکم درآمده بود. نمی توانستم خودم را کنترل کنم. به خواهرم گفتم: قدر شوهرت را بدان. خیلی قانع و کم توقع است با یک استکان چای کوه را جا به جا می کند. خلاصه خاطره آن روز به عنوان خاطره ای شیرین همیشه در یادم است

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه