فعالیت در بسیج
شهید شفیعی خیلی شوخ طبع بود. یادم است در بسیج بودیم یک شب نگهبانی من و نگهبانی ایشان در یک پست بود. مسجدی بود به نام شهید بزرگوار علی مردانی، قرار بود در اطراف مسجد کشیک بدهیم. ساعت شیفت نگهبانی تمام شده بود، ولی ایشان اصرار داشت که نرویم. می گفت: برویم یک دور دیگر بزنیم هنوز سرحالیم. دو سه نفر دیگر از بچه ها هم بودند. از یکی یکی سؤال می کرد، آقا شما خوابت می آید؟ می گفتند: نه. می گفت: پس برویم یک دور دیگر بزنیم. خلاصه زمانی که برگشتیم پایگاه همه نگران ما شده بودند. می گفتند: فکر کردیم که شماها درگیر شده اید. به هر حال آن شب خاطره ای خوش برای ما از این شهید به یادگار ماند
ثبت دیدگاه