عشق به جهاد
به روایت از سید جلال شریفیان : به یاد دارم زمانی که تصمیم خودش را برادرم سیدمحمد گرفته بود تا به جبهه برود. به ایشان گفتم: کجا میخواهی بروی؟ پدر الان درخیمه است. شما نمیخواهد بروی؟ ولی ایشان گفت: پدر برای خودش میرود من هم برای خودم این طور نیست که از هر خانواده یک نفر به جبهه برود و هر چند تا دوست دارند میتوانند بروند. گفتم: اگر شما بروید من تنها میشوم و هم صحبتی ندارم و بیسرپرست میشویم. گفت: من که رفتم شما هستید و مرد خانه شما میشوید. وقتی که خواست سوار اتوبوس شود و برود به من گفت. حتماً سرقرار من بیاید و از من خبری بگیرد و خداحافظی کرد و رفت و بعد از چند روز خبر به شهادت رسیدنش را برایم آوردند.
ثبت دیدگاه