روزه
به روایت از سکینه بیگم شریفیان : به خاطر دارم ایام ماه مبارک رمضان بود یک روز به خانهی برادرم رفتم تا از آنها خبری بگیرم. افطار آنجا ماندم و با آنها روزهام را باز کردم آن زمان سیدمحمد خیلی کوچک بود و هنوز روزه بر او واجب نشده بود. سحر مرا نگه داشتند و همه برای سحری خوردن بیدار شدیم بجز سیدمحمد. داشتیم سحری میخوردیم. دیدیم سیدمحمد از خواب بیدار شده و کنار من آمد نشست و شروع کرد به سحری خوردن و گفت: من هم میخواهم مثل شما روزه بگیرم. گفتم: تو هنوز کوچک هستی و هنوز نماز و روزه بر تو واجب نشده است. پدر و مادرش هم با این تصمیم او ناراحت شدند و نگذاشتند روزه بگیرد. خلاصه ایشان به ما گفت: حالا که بیدار شدم سحری را با شما میخورم و روزه نمیگیرم. گفتند اشکالی ندارد و نباید فردا روزه بگیری. او هم چیزی نگفت. بعد از خوردن سحری صدای اذان بلند شد و ما هم نمازمان را خواندیم و خوابیدیم صبح که از خواب بیدار شدم. رفتم برای سیدمحمد صبحانه بیاورم. ولی ایشان گفت: همین چند ساعت پیش سحری خوردم. نزدیک ظهر شد و نهار برای ایشان درست کردم و برایش بردم و گفتم: صبحانه چیزی نخوردی. حتماً باید نهارت را بخوری؟ ولی باز هم نخورد و تا اذان مغرب جلو کرد و چیزی نخورد. و با ما پای سفرهی افطاری نشست و روزهاش را باز کرد که ما همگی از این کار او شگفتزده شده بودیم و عمل او را تحسین کردیم.
ثبت دیدگاه